روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٠٧ - باب پنجم در بعضى از اخبار و حالات على (ع) از ولادت تا هنگام شهادت
شوى؟ امّا مخبر صادق مرا خبر داده است و مىدانم كه قول او راست و سخن او حقّ است.
و قولى آن است كه ابن ملجم از خوارج بوده، و به وقت توجّه آن قوم به نهروان آمده، و مجال بيرون رفتن نيافته، و در لشكر امير بمانده، و بر هر تقدير، چون حضرت امير از حرب خوارج فارغ شده متوجّه كوفه گشت، ابن ملجم اجازت طلبيد كه از پيش برود، و مژدۀ فتح و نصرت أمير به اهل كوفه رساند. امّا چون به كوفه رسيد گرد بازار و محلاّت مىگشت، و به آواز بلند خبر فتح أمير با مردم كوفه مىگفت، و مضمون اين كلام به مسامع خاصّ و عام مىرسانيد.
خورشيد ظفر از أفق فتح برآمد
وز پرتو وى نوبت ظلمت بسر آمد
ناگاه در محلّهاى بدر سرائى رسيد، و آواز دف و نى شنيد كه از خانه بيرون مىآيد، بر در آن خانه بايستاد، و با خود گفت: ساكنان اين خانه را از اين منكر نهى كنم، و به عذاب الهى و عقوبت پادشاهى تخويف نمايم، پس نعره زد، و أهل آن خانه را از غنا و سرود منع كرد. عجب حالتى كه اوّل كارش نهى بود از زمر و آخر عملش شرب بود از خمر، و به سبب آن اختيار كرد صعبترين كارى و زشتترين أمرى، و منشور أحوال خود به توقيع شقاوت أبدى و خسران سرمدى موشّح گردانيد.
ز نفس نابكار و طبع منحوس
به زندان شقاوت ماند محبوس
القصّه، جمعى عورات ديد كه از آن خانه بيرون آمدند با جامههاى ملوّن، و پيرايههاى گوناگون، و در ميان ايشان زنى بود بسيار جميله، نام او قطامه. و در عرب به حسن و جمال او مثال زدندى، چون چشم ابن ملجم بر آن زن افتاد شعلۀ عشق او در كانون سينۀ پركينهاش برافروخت، و خرمن صبرش به شرارۀ برق محبّت او بسوخت.
لشكر كشيد عشق و دلم ترك جان گرفت
صبر گريز پاى سر اندر جهان گرفت
آخر بدست وقاحت، پردۀ حيا را از پيش برداشته نزد قطامه آمد، و گفت: اى دلارام نازنين، از كدام قوم و قبيلهاى؟ جواب داد: كه از تيم الرّباب، و آن قبيلۀ خوارج بودند، و حضرت أمير در نهروان جمعى از ايشان را به قتل رسانيده بود، و پدر و برادر قطامه و دوازده تن از خويشان او از جمله آن قتلى بودند. القصّه، ابن ملجم گفت: ايم أنت أم ذات بعل؟ يعنى تو بيوهاى يا شوهر دارى؟ گفت: شوهر ندارم، گفت: رغبت مىكنى به