روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٧١ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
يابد جز به وسيله ما بدان مراد نرسد، و هر كه به دوستى ما زيد، هرگز بىبهره نماند و هر كه حقّ ما را غصب كرده باشد روز قيامت در محكمۀ جزا وعدهگاه ما و اوست، اين به گفت و از نظر من غايب شد. من بسى تأسّف خوردم كه ندانستم كه آن كيست چون به مكه رسيدم روزى در طواف جماعتى مردم ديدم حلقه زده و غلبهاى از خلايق بر پاى ايستاده، فرا پيش شدم همان كودك را ديدم كه مردمان بر وى جمع شده بودند از او مسائل حلال و حرام مىپرسيدند و دقايق قرآن و حديث استفسار مىنمودند و ايشان را جواب مىداد و به زبان فصيح و بيان مليح گره از مشكلات ايشان مىگشاد. از يكى پرسيدم كه اين كيست؟ گفت ويحك! اين را نمىشناسى او آن كس است كه سنگريزههاى بطحاى مكه او را مىشناسند. او آدم آل عبا و قرّة العين شهيد كربلا علىّ بن الحسين زين العابدين است. اما عبد اللّه مبارك كه اين سخن بشنيد برفت و دست و پاى امام را ببوسيد و گريهكنان گفت: يا بن رسول اللّه آنچه از مظلومى و مقهورى اهل بيت خود گفتى راست گفتى، در اين امّت با هيچ جماعت آن نرفته كه با اهل بيت حضرت رسالت «صلّى اللّه عليه و آله» رو داده، روز و شب با رنج و تعب قرين بودند و دمادم با غصّه و الم همنشين، اگر خرقه مىپوشيدند در و بخيه قهرى بودى و اگر لقمه مىنوشيدند در آن تعبيۀ زهرى بودى و بعضى خسته زهر قهر شدند و برخى كشتۀ تيغ بىدريغ گشتند، در عراق و خراسان تا اقصاى بلاد تركستان آثار مشاهد و مقابر ايشانست، در هر ديارى مزار شهريارى مسلمى (ع) و بر سر هر راهى مرقد شاهى، به بالاى هر پشتهاى از اولاد پيغمبر كشتهاى.
و از جمله حكايات شهيدان أهل بيت (ع) قصّه پرغصّه مسلم بن عقيل بن أبي طالب است كه پسر عمّ امام حسين (عليه السلام) بود و قبل از اين سمت گذارش يافت كه چون امام ديد كه رسل كوفيان و رسايل ايشان از حدّ اعتدال متجاوز شد امام حسين در جواب ايشان نوشت كه اين نامهاى است، از من به گروه مؤمنان، مسلمانان، اما بعد نامههاى شما رسيد و هر چه نوشته بوديد بدانستم و گفته بوديد كه به اين جانب توجّه كن، كه ما را امامى و پيشوائى نيست، حالا من پسر عمّ خود را كه به زيور علم و حلم آراسته است و من او را به جاى برادر مىدانم و مىدارم بدان جانب فرستادم اگر او به من نامه نويسد و از