روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٧٢ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
رغبت مهتران شما آگاهى دهد، هر چه زودتر بيايم، و السّلام.
آنگاه مسلم را با گروهى از آنها كه از كوفه آمده بودند روان گردانيد هنوز يك منزل از مكّه قطع راه نكرده بودند كه صيّادى از دست راست ايشان در پى آهوئى بيامد و او را بگرفت و ذبح كرد، مسلم چون آن بديد بازگشت و نزد امام حسين آمده گفت: يا بن رسول اللّه! رفتن من به كوفه مصلحت نيست، كه در راه چنين حالى ديدم و آن را به فال نپسنديدم. امام حسين فرمود: يا بن عم مگر ترسيدى! و اگر تو را رغبت نيست من كسى ديگر بفرستم، مسلم گفت هزار جان من فداى تو باد، من اين صورت كه در راه ديدم خواستم كه به عرض تو رسانم و از آن ترسيدم كه از حضرت تو دور مانم و اگر نه، من چگونه پاى از دايرۀ حكم تو بيرون نهم و به چه وجه از اشارت عالى و فرمان مطاع تو سرپيچم.
نتابم سر ز فرمانت به تيغم گر زنى هر دم
مرا عيد آن زمان باشد كه قربان رهت گردم
من اوّل روز دانستم به مهمانخانۀ عشقت
كه جز خون جگر خوردن، غذائى نيست درخوردم
يا بن رسول اللّه مىروم فامّا مرا در گمان است و مظنۀ من چنان كه ديگر ديدار مبارك تو را نخواهم ديد بازگشتم تا يك بار ديگر. ديده روشن كنم از روى جهان افروزت پس دست و پاى امام حسين ببوسيد و آغاز وداع كرده، گريان گريان گفت چنان مىدانم كه اين ديدار بازپسين است
وداعت مىكنم جانا، وداع آخرين از دل
ز كويت مىروم وز غصّه دارم قصّۀ مشكل
نيارم طاقت دورى ندارم تاب مهجورى
عجب دردى است بىدرمان، عجب كاريست بىحاصل
بود حاصل مراد من، گرت بينم ولى ديدن
چه سان آيد ز مهجورى، به خون آغشته زير گل
امام حسين «عليه السلام» نيز گريان شد و او را در بر گرفته بسيار به نواخت و دعا كرد.