روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٦٥ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
حرب فرو نگذارى، پسر گفت: اى مادر فرمانبردارم اما دلم به طرف آن نو عروس مىكشد اگر فرمائى بروم و وداعى به جاى آرم و ديدار بازپسين يكديگر را ببينيم.
خداى را مكن اى باغبان مضايقه چندان
كه يك نظاره كنم باغ نو شكفته خود را
در آز خواب خوش اى بخت بد مگر بگشايم
به روى همچو مهش، چشم شب نخفته خود را
مادر اجازت فرموده، جوان روى به خيمه نو عروس نهاد آوازى شنيد كه او از سوز فراق ناله مىكرد و از حرارت اشتياق آه آتشين از جگر گرم برمىكشيد و مىگفت:
نهاد بر دل من روزگار بار فراق
كه تيره باد چو شب روز روزگار فراق
جوان را طاقت نماند، خود را از مركب در انداخته به خيمه آمد، عروس را ديد سر بر زانوى حسرت نهاده و قطرات عبرات از چشمه چم گشاده گفت اى دختر در چه حالى و بدين زارى چرا مىنالى؟ جواب داد، كه اى آرام جان و اى انيس دل ناتوان.
جان غم فرسوده دارم چون ننالم آه آه
آه دردآلود دارم، چون نگريم زار زار
جوان بنشست و سر او را در كنار گرفته از هر جا سخنى در پيوست. كه ناگاه از ميان ميدان آواز آمد كه هل من مبارز؟ هيچ كس هست كه به مبارزت بيرون آيد؟ جوان چون آن آواز بشنيد برخاست و گفت:
رفتيم و وداع ما ز دل بايد كرد
ور آب دو ديده خاك گل بايد كرد
گر بد ديدى همه نكو بايد گفت
ور درد سرى بود به حِل بايد كرد
آنگاه بر مركب سوار شده عنان به جانب رزمگاه معطوف گردانيد، عروس از عقب وى مىنگريست و زار زار مىگريست و به زبان حال مضمون اين مقال ادا مىكرد.
از پيش من آن ماه چو تعجيل كنان رفت
دل نعره برآورد كه جان رفت و روان رفت
امّا جوان چون شير ژيان يا ببر بيان، يا اژدهاى دمان، با تيغ آبدار و نيزۀ جان شكار، صاعقه كردار، به معركه كارزار درآمد و به سنان نيزه مبارزى را كه در ميدان بود از پشت مركب در ربود، و او را حكيم بن طفيل گفتندى. سوارى نامدار و مبارزى با اقتدار