روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٩٧ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
مشكور گفت: اى ستمكار نابكار پدر بزرگوار ايشان را به ستم كشتى چه تقريب داشت كه آن دو كودك نارسيده بىگناه را كه داغ يتيمى بر جگر داشتند به محنت بند و زندان مبتلا ساختى، من براى حرمت روح سيّد كونين و صدر ثقلين محمّد رسول اللّه «صلى اللّه عليه و آله» ايشان را از بند رهائى دادم و بدانچه كردم اميد شفاعت از آن سرور دارم، و تو از آن دولت محرومى، پسر زياد در غضب شد و گفت: همين لحظه سزاى تو بدهم، گفت: هزار جان من فداى ايشان باد.
من در ره او كجا به جان وامانم
جان چيست كه بهر او فدا نتوانم
يك جان چه بود هزار جان بايستى
تا جمله به يك بار بر او افشانم
پسر زياد جلاد را دستور داد تا او را بر عقابين كشيد و گفت: اول پانصد تازيانهاش به زن، آنگه سرش از تن جدا كن، جلاد فرمان به جاى آورده تازيانه اول كه زد، مشكور گفت «بسم اللّه الرحمن الرحيم» و چون دوم بزد گفت: خدايا مرا صبر ده، چون سوم بزد گفت خدايا مرا بيامرز، چون چهارم بزد گفت: خدايا مرا براى محبّت فرزندان رسول تو مىكشند، چون تازيانۀ پنجم بزد گفت: الهى مرا به رسول و اهل بيتش در رسان، آنگه خاموش شد و آه نكرد، تا پانصد تازيانهاش بزدند. آنگه چشم باز كرد و گفت يك شربت آبم دهيد، ابن زياد گفت آبش مدهيد و گردنش بزنيد و عمرو بن الحارث برخاست و او را شفاعت كرده به خانه برد و خواست كه به علاج او مشغول شود كه مشكور ديده از هم بگشاد و گفت مرا از حوض كوثر آب دادند. اين بگفت و جان به حق تسليم كرد.
جانش مقيم روضۀ دار السّرور باد
گلشن سراى مرقد او پر ز نور باد
اما راوى گويد، كه چون آن مؤمنۀ صادقه هر دو كودك را به سراى درآورد، خانۀ پاكيزه براى ايشان ترتيب كرد و فرشهاى پاك بگسترد و چون شب درآمد ايشان را بخوابانيد و دلنوازى مىنمود تا به خواب رفتند. پس از آن از خانه بيرون آمد، و بر جاى خود قرار گرفت زمانى گذشت شوهرش از در درآمد كوفته و نالان، زن گفت: اى مرد كجا بودى در اين روز كه به خانه دير آمدى؟ گفت: صباح به در خانۀ امير كوفه رفته بودم منادى برآمد كه مشكور زندانبان، پسران مسلم بن عقيل را از زندان آزاد كرده است، هر