روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٩٨ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
كس ايشان را يا خبر ايشان را بياورد امير او را اسب و جامه دهد، و از مال دنيا توانگر گرداند، مردمان روى به جست و جوى ايشان نهادند و من هم در طلب ايشان ايستادم و در حوالى و نواحى شهر مىگرديدم و جدّ و جهد مىنمودم، آخر اسبم هلاك شد و مقدارى راه پياده برفتم و از مقصود اثرى نيافتم. زن گفت: اى مرد از خداى به ترس! تو را با خويشان رسول خدا چه كار است؟ گفت: اى زن خاموش باش كه پسر زياد مركب و خلعت و درم و دينار بسيار وعده كرده، آن كس را كه پسران مسلم را نزد وى برد. زن گفت: چه ناجوانمردى باشد آن كه دو يتيم را بگيرد و به دست دشمن سپارد و از براى دنيا دين خود را از دست بگذارد! مرد گفت: اى زن، تو را به اين سخنان چه كار؟ طعامى اگر دارى بيار تا بخورم، زن بيچاره خوان بياورد و آن بىسعادت طعامى بخورد و بر روى جامۀ خواب چون بيهوشان بيفتاد و در خواب شد چه تردّد بسيار كرده بود و مانده و كوفته شده اما چون از شب پارهاى بگذشت برادر بزرگ كه نامش محمّد بود از خواب بيدار شد و برادر كهتر را كه نامش ابراهيم بود، گفت: اى برادر برخيز كه ما را نيز بخواهند كشت. در اين ساعت پدر خود را در خواب ديدم كه با مصطفى «صلى اللّه عليه و آله» و مرتضى و فاطمۀ زهرا و حسن مجتبى در بهشت مىخراميدند. ناگاه نظر حضرت رسالت بر من و تو افتاد و ما از دور ايستاده بوديم، حضرت رسول روى به پدر ما كرد كه اى مسلم چگونه دلت داد كه اين دو طفل مظلوم را در ميان ظالمان گذاشتى؟ پدرم بازنگريست و ما را بديد، گفت: يا نبىّ اللّه اينك در قفاى من مىآيند و فردا نزديك من خواهند بود، برادر خردتر كه اين سخن بشنيد، گفت: اى برادر به خدا كه من هم همين خواب ديدم، پس هر دو برادر دست در گردن يكديگر كرده مىگريستند. روى بر روى هم مىنهادند و مىگفتند «وا ويلاه! وا مسلماه! وا مصيبتاه!» از آواز گريستن و خروش و افغان ايشان حارث بن عروه كه شوهر آن زن بود بيدار شد و زن را آواز داد كه اين افغان و خروش چيست؟ و در اين خانۀ ما كيست؟ زن عاجزه فرو ماند، حارث گفت: برخيز و چراغ روشن كن زن چنان بيخود شده بود، كه به آن كار قيام نمىتوانست نمود، آخر حارث خود برخاست و چراغ روشن كرد و در آن خانه درآمد، دو كودك