روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٠٠ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
بنده را با اين و با آن كار نيست
پيش خواجه قوّت گفتار نيست
غلام گفت: مرا ياراى قتل ايشان نيست و از روح مقدّس حضرت رسالت «صلّى اللّه عليه و آله» شرم مىدارم، كه كسانى را كه منسوب به خاندان وى باشند هلاك كنم، حارث گفت: اگر تو سر ايشان برندارى من سر تو بردارم، غلام گفت پيش از آنكه تو مرا بكشى من تو را به همين شمشير هلاك كنم حارث مرد نبرد ديده بود، دست به زد و موى سر غلام به گرفت، غلام نيز دست فراز كرد و ريش او را گرفته پيش خود كشيد چنانچه حارث بر وى افتاد و غلام خواست كه زخمى بر وى زند، كه حارث قوّت كرد و تيغ از دست غلام بدر آورد و غلام تيغ خود را از نيام كشيده بر خواجه حمله كرد، خواجه سپر پيش آورد و حملۀ او را رد كرده شمشير بزد و دست راست غلام را بيفكند، غلام به دست چپ گريبان او را بگرفت و خود را به او باز چسبانيده نگذاشت كه ديگر زخم بر وى زند و هر دو به هم درآويختند، كه ناگه زن و پسر در رسيدند، پسر پيش دويد و ميان غلام گرفته بازپس كشيد و گفت: اى پدر شرم ندارى اين غلام كه مرا به جاى برادر است و با هم شير خوردهايم و مادر مرا، به جاى فرزند است از وى چه مىخواهى؟ حارث جواب نداد و تيغ كشيده روى به غلام نهاد و ضربتى بر وى زد كه هلاك شد. پسرش گفت سبحان اللّه من هرگز از تو سخت دل ترى نديده، هم و جفاكار ترى نشنيده.
جفاكاران بسى هستند اما
بدين تندى جفا كارى كه ديدهست
ندارى پيشه جز آزار دلها
چنين شوخ دل آزارى كه ديدست
حارث گفت: اى پسر، سخن كوتاه كن و بگير اين تيغ و برو هر دو را سر ببر، گفت: لا و اللّه، هرگز اين كار نكنم و تو را هم نگذارم كه مرتكب اين امر شوى و زنش نيز زارى مىكرد كه مكن و خون اين بىگناهان در گردن مگير و ايشان را زنده پيش پسر زياد بر، تا مقصودى كه دارى محصّل گردد. او گفت: اكثر اهل كوفه هوادار اين مردمند، اگر من ايشان را به شهر برم، امكان دارد كه عوام غوغا كنند و ايشان را از من بستانند و رنج من ضايع گردد. پس خود تيغ بركشيد و آهنگ شاهزادگان كرد و ايشان مىگريستند و مىگفتند