روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٨٠ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
٢٦. شهادت حبيب بن مظاهر
بعد از آن حبيب بن مظاهر از امام حسين «عليه السلام» دستورى طلبيد، و اين حبيب مردى با كمال و جمال و پير كهن سال بود. و قرآن مجيد به تمام حفظ داشت هر شب ختم كلام اللّه كردى، و بعد از اداى نماز خفتن تا دميدن صبح قرآن را تمام كردى، به خدمت حضرت رسالت «صلى اللّه عليه و آله» مشرّف شده، و از آن حضرت احاديث شنوده و به ملازمت امير المؤمنين على «عليه السلام» مدّتها مكرّم و معزّز بوده حضرت امام حسين «عليه السلام» فرمود، كه تو مرا از جدّ و پدر يادگارى و مرا با تو انسان تمام است. مرا تنها مگذار، ديگر آنكه پير شدهاى و پيران در مشقّت مجاهدت و جهاد معذورند. حبيب گفت: اى سيّد و سرور و اى مهتر و بهتر! پيران مراسم حرب بهتر مىدانند، و تجربه ايشان در دقايق كارزار بيشتر است و من نيز مىخواهم كه فردا مرا در زمرۀ كشتگان راه تو حشر كنند.
فردا كه مقرّبان خاكى مسكن
در حشر شوند راكب مركب تن
آغشته به خون جگر آلوده كفن
ناگه ز سر كوى تو برخيزم من
امام حسين «عليه السلام» گريان گريان او را اجازت داد. و حبيب روى به ميدان نهاده رجز مىگفت كه اين دو بيت در ترجمه ابو المفاخر از آن جمله است:
حبيب مظاهر منم مرد مرد
برانگيزم از آتش و آب گرد
سرى دارم از دوستان پروفا
دلى دارم از دشمنان پر نبرد
حرب صعب مىكرد، و خروش از لشكر برمىآورد. ناگاه شخصى از بنى تميم شمشيرى بر وى زد و او از پاى درافتاد و چون خواست كه برخيزد، حصين بن نمير شمشيرى بر فرق وى زد و آواز برآورد كه يا بن رسول اللّه مرا درياب. و اين صدا به گوش حضرت امام حسين (ع) رسيده، مركب برانگيخت. و خود را بدو رسانيد حبيب ديده باز كرد و گفت: اى سيّد من سخنى بفرماى و پيغامى كه به جدّ و پدر خود دارى بازنماى. گويا زبان حال حبيب در آن وقت اين دو بيت را أدا مىنمود كه:
پيرانه سر كشيدم سر در ره سگانت
موى سفيد كردم جاروب آستانت
لعل تو جان و من هم دارم رميده جانى
حرفى بگو كه بادا جانم فداى جانت