روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٦٢ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
ستم ممكن بود به من رسانيدند و آب و نان از من بازداشتند مرا گرسنه و تشنه به گذاشتند رخسارۀ مرا به زخم طپانچه پرخون كردند گيسوى مرا به خاك و خون آميختند پيراهنى كه تو به دست خود در من پوشانيدى از سرم بركشيدند رسن خوارى بر ميانم بستند و لگد بىادبى، بر پشتم زده سرنگونم به چاه درآويختند اى پدر در روى من نگر و زخم طپانچه ببين در پشت و پهلوى من اثر جراحت ملاحظه كن يوسف اين مىگفت و از ديوارهاى چاه آواز ناله مىآمد و جبرئيل مىخروشيد و ملائكه مىگريستند آخر جبرئيل بىطاقت شده گفت: اى يوسف من يعقوب نيستم روح الأمينم و فرستادۀ ربّ العالمين پس سلام الهى بدو رسانيد و مژده خلاص به گوش هوش او فرو خواند و خواست كه به مقام خود رود خطاب حضرت عزّت در رسيد كه اى جبرئيل دو سه روزى در تك چاه قرار گير و سر يوسف در كنار گير كه غريبست و تنها از يار و ديار دور و دل بر كربت غربت، و حرقت فرقت نهاده.
نه او را مونسى نه غمگسارى
نه غمخوارى، نه دلدارى، نه يارى
آوردهاند: كه «فرزندان يعقوب آن شب به كنعان نرفتند و يعقوب همه روز به انتظار يوسف در زير شجرة الوداع نشسته بود با خواهر يوسف سخن شوق خود در پيوسته نماز شام در آمد و اثر از فرزندان پيدا نشد و دود از دماغ يعقوب برآمد.
آمد نماز شام و نيامد نگار من
اى ديده پاسدار كه خوابت حرام شد
يعقوب گفت اى دينا برادرانت را چه شد كه دير آمدند؟ و سبب چيست كه ماه رخسار يوسف من از مطلع وصال طالع نمىشود و شمع جمالش چرا كلبۀ تاريك فراق را به لوامع انوار خود روشنى نمىبخشد اى دختر از تخيّل مفارقت يوسف (ع) و تصوّر مهاجرت او آتش حسرت در التهاب آمد و سفينه آرام و قرار در گرداب اضطراب افتاد.
يا رب چه شد امروز كه آن ماه نيامد
جان رفت ز تن و آن بت دلخواه نيامد
دينا پدر را تسلّى مىداد و انواع سببها و عذرها ترتيب مىكرد. القصّه يعقوب شب همانجا به سر برد و بامداد بر پشتهاى بلند كه بر آن صحرا مشرف بود برآمد و دختر را نزد خود به نشانده ديده بر راه فرزندان نهاد.