روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٦٤ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
از بهر آب دادن سرو روان من
در جوى ديده چشمه خونين روان كنيد
آن دم كه غرقه گشت به خون طيلسان من
زد آسمان عمامه خورشيد بر زمين
القصّه يهودا از سوز آن وصيّت خروش بركشيد و او مرد بلند آواز بود آواز وى به گوش برادران رسيده، برجستند و بر اثر آواز روان شده ديدند كه يهودا بر سر چاه نشسته و مىگريد گفتند: اى يهودا چرا مىگريى؟ گفت بر حال اين غريب آواره بيچاره مىگريم و چون نگريم.
همچو سرويست در آن آب روان پيوسته
آبم از ديده روان است و خيال قد او
گوئى از زلف رگى بود به جان پيوسته
زلفش از دست بداديم و ز دل خون به چكيد
برادران يهودا را ملامت كردند و سنگى بر سر چاه نهادۀ روى به كنعان آوردند و پيراهن يوسف را به خون گوسفندى آلوده ساخته با خود بردند نماز ديگر بود كه به حوالى آن پشته رسيدند كه يعقوب بر آن بالا بود همه روز انتظار برده و ديده ترصّد بر راه نهاده ناگاه گردى در آن صحرا پديدار شد يعقوب دختر را گفت اين چه گردست؟ گفت عجب نه كه برادران من مىآيند گفت نيكو بنگر كه ايشان هستند يا نه؟ دينا در نگريست و لرزه بر اعضاى وى افتاد يعقوب پرسيد كه اى دختر تو را چه رسيد گفت اى پدر برادران من مىآيند امّا يوسف همراه ايشان نيست يعقوب از استماع اين سخن آهى سوزناك از جگر بركشيد و گفت ايشان را آواز ده تا به بالاى پشته برآيند دينا نعره زد كه اى ابناى يعقوب! بيائيد كه پدر بزرگوار شما اينجا در انتظار شما است چون فرزندان بدانستند كه پدر ايشان آنجا است از بطن وادى دست به زدند و چون صبح كاذب گريبان چاك زدند و چون خروس سحرى خروش برآوردند كه وا حبيباه! وا اخاه! وا يوسفاه! يعقوب گفت اى دختر اين چه فرياد است كه مىآيد و اين چه ضجّه است كه رگ خون از ديده گشايد اين چه شور است كه از تأثير آن آتش هجرت در كانون سينه مىافروزد و اين چه خروشست كه از هيبت استماع آن آب حسرت از فوّاره ديده غمديده مىريزد.
مىرسد در گوشم از هر لب صداى ماتمى
موج زن مىبينم از هر ديده طوفان غمى
اين قدر دانم كه در هم رفته كار عالمى
اهل عالم را نمىدانم چه حال افتاده است؟