روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٧٧ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
اى سمعان بيا و ديدۀ انصاف بگشاى و به نعيم باقى بهشت رغبت نموده از سر اين جيفه از سگان واپس مانده درگذر، و كمر خدمت فرزند مصطفى صلوات اللّه و سلامه عليه بر ميان جان بسته، دولت ابد پيوند رضاى الهى و سعادت سرمد عطاى نامتناهى بدست آر.
چون مىتوان به منزل روحانيون رسيد
حيف است در به ادى غولان قدم زدن
سمع سمعان از استماع اين سخنان تيره و بصر بصيرتش از اشعه بوارق اين كلمات طيّبات خيره شد. گفت: اى هاشم نه از پسر عمّ شرم مىدارى و نه از پسر زياد، حساب مىگيرى به خيالى مغرور شدهاى و از روش عقل معاش دور افتادهاى. هاشم گفت: نفرين به پسر زياد باد كه پسر عمّم را بازى داد. تا دين به دنيا بفروخت، من عالى همّتم دنيا به آخرت بدل مىكنم معيوب فانى مىدهم و مرغوب باقى مىستانم اين جاه فانى كه شما بدو مىنازيد، زود درگذرد و به عذاب اليم و عقاب عظيم گرفتار گرديد.
سمعان ديگر باره خواست كه سخن گويد هاشم در غضب شده بانگ بر مركب زد و گفت: اى ناستوده به مجادله آمدهاى يا به مقاتله؟ پس بر سمعان حمله كرد و نيزه در نيزۀ يكديگر افكندند. به آخر هاشم نيزه از دست بيفكند و شمشير كشيده روى به سمعان نهاد سمعان حلبى نيزه بر سينۀ هاشم راست كرده بود، هاشم پشت شمشير بر نيزۀ او زد نيزه از دستش بيفتاد و خواست كه تيغ بركشد هاشم امانش نداد شمشير برق كردار صاعقه آثار خود را بر فرق سرش زد، كه تا به خانۀ زين بدونيم شد. آواز تكبير از سپاه امام حسين برآمد و هاشم در پيش صف عمر سعد بايستاد و گفت: اى عمزاده پدرت سعد وقاص در روز جنگ احد جان فداى حضرت رسالت «صلى اللّه عليه و آله و سلم» كرده، تير در روى دشمنان دين مىانداخت و شرّ اعادى را از آن حضرت دفع مىكرد و پيغمبر صلوات اللّه و سلامه عليه او را دعا مىگفت، و پدر من عتبة بن ابى وقاص سنگ بر لب و دندان مبارك آن حضرت مىزد و مدد مخالفان مىكرد. امروز حالتى عجيب مشاهده مىرود كه تو پسر چنان پدر با دشمن يار شدهاى تيغ در روى فرزند مصطفى صلى اللّه عليه و آله مىكشى و من پسر چنان پدرى اهل بيت آن حضرت را حمايت مىكنم و