روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٧٣ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
يوسف را به زندان بردند و هفت سال در زندان بماند و شب و روز مىگريست تا به حدى كه زندانيان به تنگ آمدند و گفتند اى غلام به روز گريه مىكن و به شب خاموش باش تا ما را آرامشى باشد يا شب مىگرى و روز بيارام تا ما را آسايشى باشد زليخا را از اين حال اخبار نمودند به فرمود تا در زندان موضعى خالى كردند و دريچهاى به شارع عام ساختند و حكم كرد تا يوسف را در پيش آن روزنه بنشاندند تا به ديدن مردم مشغول شده گريه نكند و زندانيان را آرامى پديد آيد قضا را روزنه بر شارع كنعان واقع شده بود چون شب شدى يوسف در پيش آن روزنه به نشستى و آغاز گريه كردى و هر بادى كه از طرف كنعان وزيدى به زبان حال از وى خبر يعقوب پرسيدى و هر نسيمى كه به طرف كنعان رفتى پيغام و درود فرستادى.
ز حال زار خبر دار ساز يار مرا
بيا نظاره كن اى باد حال زار مرا
شبى نشسته بود ديده به راه انتظار نهاده، ناگاه شبحى در راه پديد آمد و آن چنان بود كه اعرابى بر شتر سوار مىخواست كه به راه باديه رود، شتر از راه سر مىكشيد و به طرف زندان مىرفت اعرابى او را مىزد و مهار او بر مىپيچيد و او تمكين نمىكرد القصّه اعرابى به تنگ آمد و پياده شد و شتر زمام از او دركشيده به سوى ديوار زندان رفت و در پيش روزنهاى كه يوسف آنجا بود به ايستاد و به زبان فصيح بر يوسف سلام كرد و گفت اى سمن چمن خوبى و اى گل گلشن يعقوبى از كنعان به مصر آمده بودم و حالا از مصر به كنعان مىروم بدان پير محنت زده هيچ پيغامى دارى و براى پدر فراق ديده ألم كشيده هيچ خبرى مىفرستى يوسف چون نام پدر و كنعان شنيد. خروش فرياد برداشته زار زار بگريست.
عندليبان قفس را در فغان مىآورد
باز باد صبح، بوى گلستان مىآورد
ناگاه اعرابى از پى شتر برسيد با عصاى كشيده خواست تا بر شتر زند زمين او را بگرفت تا نيمه ساق اعرابى فروماند يوسف (ع) آواز داد كه يا اخا العرب زمانى باش تا با تو سخن گويم اعرابى گفت من ايستادهام و زمين خود مرا نمىگذارد و تو چه مىپرسى يوسف گفت «من اين تجيء؟» از كجا مىآئى گفت از كنعان يوسف گفت شتر تو در كدام