روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٦٤ - باب دهم در وقايعى كه به اهل بيت عصمت (ع) بعد از واقعۀ كربلا پيش آمده است
شبيخون آرد كارى نتواند كرد.
راوى گويد: كه شمر به در دير آمده نعره زد پيرى كه سر حلقۀ أهل دير بود به بالاى بام برآمد و نگاه كرد لشكرى ديد گرداگرد دير، سوار ايستاده و شمر در پيش نعره مىزد پرسيد كه اين چه لشكر است و شما چه كسانيد؟ شمر گفت: ما از ملازمان پسر زياديم و از كوفه به دمشق مىرويم پير گفت به چه مهمّ: متوجه شام شدهايد؟ گفتند: در عراق شخصى با يزيد ياغى شده بود ما به حرب وى رفتيم و او را با كسان وى كشتيم و اينك سرهاى ايشان را بر سر نيزه كردهايم و اهل بيت او را نيز آوردهايم، تا پيش يزيد رويم. پير نگاه كرد سرها را ديد بر سر نيزه، گفت: سر مهتر آنها كدام است؟ اشارت به سر امام حسين «عليه السلام» كردند. پير در نگريست هيبتى از آن سر در دل وى افتاد گفت: گرد دير من چرا آمدهايد؟ شمر گفت: شنيدهايم كه جمعى اتّفاق كردهاند كه بر ما شبيخون آورند و سرها و اسيران را از ما بازستانند مىخواهيم كه امشب به دير تو آئيم پير گفت: شما لشكر بسياريد و دير من گنجايش چندين مردم ندارد سرها و عورات را به دير من درآريد و گرداگرد، دير را فرو گرفته آتشها برافروزيد و هشيار و بيدار باشيد تا از شبيخون ايمن گرديد و دزدان اگر بيايند و مطلوب خود را نبينند بازگردند و كسى خود بر اين دير دستى ندارد. شمر گفت نيكو مىگوئى پس سر امام حسين «عليه السلام» را در صندوقى مستحكم نهاده قفل محكم بر آن زدند و هر كه را از لشكريان گفتند كه همراه صندوق به دير درآئيد و شب آنجا باشيد هيچ كس قبول نكرد، چه از قضيّه ابو الحنوق ترسيده بودند اين قدر كردند كه صندوق را به دير درآوردند و در خانهاى مضبوط كرده قفل گران بر در آن خانه زدند و از آن دير بيرون برفتند و امام زين العابدين «عليه السلام» با اهل بيت درآمدند و پير ديرانى ايشان را به منزل نيكو فرود آورد، و صندوق را در خانهاى كه نهاده بودند، گرداگرد آن خانه مىگرديد و مىخواست كه سر مبارك امام حسين «عليه السلام» را از نزديك ببيند ناگاه ديد كه آن خانه كه صندوق دروست بىشمع و چراغ روشن شده، پير متعجّب گشت و گفت: آيا اين روشنى از كجاست؟ قضا را پهلوى آن خانه خانهاى ديگر بود و روزنى در اين خانه داشت. پير بدان خانه درآمد و از