روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ١٥٥ - باب چهارم در بعضى از احوال سيّدة النّساء فاطمة زهرا (عليها السلام)
دو شمشير حربكننده در ميدان، و به دو نيزه طعنهزننده مر اهل انكار و عدوان، و به دو قبله با مصطفى نماز أدا كرده و شب غار جان خود را براى سيّد إنس و جان فدا كرده و جبرئيل به جوانمردى او از آسمان ندا كرده خدايش على نام كرده و رسول در تعظيمش اهتمام كرده سيّد غالب، محور فلك مواهب، ابن أبي طالب عليه السلام.
صالح گفت پدرت را هم دانستم جدّت كيست؟ گفت دريست از صدف شرف خليل، و ميوهايست از درخت بخت اسماعيل، نوريست فروزان از قنديل تبجيل آويخته، از ذروۀ عرش ملك جليل در مكّه نماز خفتن گذارده در مسجد اقصى سنّت أدا كرده در زير عرش مجيدش بگذرانيده به مقام قابقوسينش رسانيده رسول ثقلين امام عالمين سيد كونين و نظام دارين، مقتداى حرمين، پيشواى اهل مشرقين و مغربين، جدّ سبطين سندين حسن منم و برادرم حسين حضرت اين مناقب را اداء مىنمود و صيقل كلامش غبار كفر از آئينه دل صالح ميزدود و آب ندامت از ديدهها مىباريد و به ديدۀ حيرت در روى حسن مىنگريد و مىگفت.
اى آفتاب عالم جان، نور روى تو
صد دل اسير سلسلۀ مشكبوى تو
كردى سخن أدا و صدفوار گوش من
پر درّ شاهوار شد، از گفت و گوى تو
پس گفت اى جگرگوشه رسول خدا و اى نور ديدۀ على مرتضى و اى سرور دل فاطمه زهرا، پيش از آنكه برادرت را به تو تسليم كنم مهر مهر جدّ بزرگوار خود به رنگين دل من عرض فرماى تا احكام اسلام را گردن نهم و منقاد فرمان قرآن شوم حسن اسلام برو عرض كرد و صالح از روى اخلاص مسلمان شد و به خانه درون رفته دست حسين عليه السّلام گرفته بيرون آورد و به دست حسن عليه السلام داد و طبقى زر سرخ و سفيد بر سر ايشان نثار كرد و حسن دست برادر را گرفته به خانه بازآمدند و فاطمه عليها السلام را دل مبارك آرام گرفت.
رخ نمودى و دلم را فرحى روى نمود
آمدى وز قدمت جان به تنم بازآمد
روز ديگر صالح با هفتاد تن از قوم خود مسلمان شده به در خانه فاطمه آمد و آواز شهادت بركشيد و محاسن سفيد خود را در آستانه خانه زهرا فاطمه مىناليد به سوز سينه