روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ١٥٤ - باب چهارم در بعضى از احوال سيّدة النّساء فاطمة زهرا (عليها السلام)
كرد كه اى جان مادر برخيز و طلب برادر كن كه دل مجروح من در فراق او مىسوزد و هر دم شعلۀ اندوه در كانون سينۀ بىكينۀ من برمىافروزد حسن برخاست و از مدينه بيرون آمده گرد خرماستانها مىگشت و مىگفت يا حسين بن على يا قرّة عين النّبى اين أنت؟ تو كجائى و چرا ديدار عزيز به برادر نمينمائى.
دل ما تمام بردى رخ خود نمىنمائى؟
به كجات جويم اى جان ز كه پرسمت كجائى؟
حسن نعره ميزد و جواب نمىآمد ناگه آهوئى پيدا شد فى الحال بر زبان حسن جارى گشت كه «يا ظبى هل رايت أخى حسينا» اى آهو آيا برادرم حسين را ديدهاى؟ آهو به فرمان حضرت اللّه و بركت و ميمنت محمد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله به سخن درآمد و گفت اى نور ديدۀ پيغمبر و سرور سينه زهرا و حيدر «أخذه صالح بن رفعة اليهودى» او را صالح بن رفعه يهودى گرفته است «و أخفاه فى بيته» و در خانه خود پنهان كرده است اين گنج را در ويرانۀ او جوى و اين جوهر را در خزانه او طلب كن حسن خرامان خرامان به در خانه صالح آمد و آواز داد صالح بيرون آمد حسن گفت اى صالح برادرم حسين را بيرون آور به من سپار و اگر نه مادرم را بگويم تا به يك يا رب سحرگاهى، از حضرت الهى در خواهد تا جهودى بر روى زمين زنده نماند و پدرم را بگويم تا به زخم تيغ آبدار دمار از يهودان نابكار برآرد، و از جدّم درخواست كنم تا تير دعا از جعبۀ إخلاص بركشيده در كمان يقين پيوندد و به هدف قاب قوسين اندازد تا حق سبحانه و تعالى اجابت نموده تمامت يهود بيجان شوند صالح از آن گفت و گوى متحيّر شده و در آن جست و جوى متعجّب مانده گفت: اى پسر! مادر تو كيست؟ گفت مادرم زهرۀ زهرا و روضۀ خضراء و صفوة خانوادۀ رسالت، واسطه قلادۀ عزّت و جلالت، درّۀ صدف عصمت، غرۀ چهرۀ علم و حكمت، نقطه دائرۀ مناقب و مفاخر، لمعه ناصيه محامد و مآثر، وجود مباركش از سيب بهشت سرشته و در قباله او آزادى عاصيان نوشته مادر سادات، مجمع سعادات خشم بر هم نهاده از بهر او اهل عرصات بتول عذرا فاطمه زهرا سلام اللّه عليها.
صالح گفت مادرت را دانستم پدرت كيست؟ گفت پدرم شير يزدان و شاه مردان و به