روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ١١٢ - باب دوم در جفاى قريش و ساير كفّار با حضرت سيد ابرار عليه صلوات اللّه
دروازۀ مدينه بيرون آمد عايشه و صفيّه و امّ ايمن و جمعى ديگر از زنان اتّفاق نموده روى به كوه احد روان شدند راوى گويد كه فاطمه آهى مىزد كه هيچ احدى را تاب استماع آن نبود و نالهاى مىكرد كه هيچ كس، طاقت شنيدن آن، نداشت.
اين چه آه است كه تا اوج ثريّا برود
كوه اگر بشنود اين نالهام از جا برود
فاطمه هر دو قدم كه مىرفت مىافتاد نه قوّت راه رفتن و نه روى توقّف.
ناگاه زنى از بنى ذبيان برسيد و گفت اى دختر خير البشر به كجا مىروى؟ گفت مىخواهم كه پيش پدرم روم اما قوّت رفتار ندارم، زن گفت اى سيّدة النساء تو هم اينجا ساكن باش تا من بروم و براى تو خبرى بياورم كه اگر پدر بزرگوارت ترا بدين حالت بيند تحمّل نتواند كرد، فاطمه در سايۀ ديوارى قرار گرفت امّا دلش بىقرار بود حالت چنان غم و سوزش چنين الم، محنت زدهاى داند كه به دست هجران عزيزى، گرفتار شده باشد.
آن را كه غمى چون غم من نيست چه داند؟
كز دست غمش دل به چه سان مىگذراند؟
پس فاطمه فرمود كه اى زن چون چشمت بر جمال جهانآراى پدرم افتد سلام و نياز من برسان و حال من بدينسان كه مشاهده مىكنى عرض ده به وقت فرصت بگو.
اى آفتاب من كه شدى غايب از نظر
آيا شب فراق ترا كى بود سحر
اى نور چشم عالم و چشم و چراغ دل
بگشاى چشم رحمت و بر حال من نگر
نالم چو نى ز غصّه و بادم بود به دست
سوزم چو شمع در غم و دودم رود به سر
آن زن به رفت و فاطمه قطرات عبرات بر رخسار مىباريد و به درد تمام مىگفت اى پدر مرا به غربت آوردى؟ و داغ يتيمى بر جگرم نهادى اى دريغا مادرم خديجه زنده بودى تا درد بىكسى و يتيمىام را دوا كردى و زخم تنهائى و غريبى مرا مرهمى ترتيب نمودى اينجا فاطمه در ناله و از آن جانب زن ذبيانيّه روى به لشكرگاه نهاد مىدويد و هر كه را مىديد خبر سيّد عالم (صلّى اللّه عليه و آله) مىپرسيد و او را پدر و برادر و پسر هر سه در ملازمت پيغمبر صلى اللّه عليه و آله به لشكر رفته بودند قضا را چون به لشكرگاه رسيد كشتهاى ديد افتاده چون نيك نگاه كرد برادرش بود شهيد شده و آنجا به خاك و خون آغشته ديده بر هم نهاد و به گذشت و با خود مىگفت حرام است بر من ديدن روى