روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٦ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
بودى كه چندان سنگ بر وى افكندندى كه در ميان سنگ پنهان گشتى و قوم گفتى كه او كشته شد خاطر جمع كردندى شب جبرئيل عليه السلام بيامدى سنگها را از وى دور كردى و پر با فر خود، بر او ماليدى همه جراحتهاى او درست گشتى و صباح به انجمن اشراف قوم درآمدى و گفتى قولوا لا اله الا اللّه تفلحوا يعنى بگوئيد لا اله الا اللّه تا رستگارى يابيد باز آن سنگدلان دست جفا بگشادندى و تير آزار جهت تألّم دل آن بزرگوار بر كمان انكار و استكبار نهادندى و آن حضرت قضا را به رضا استقبال نموده سپر صبر در روى كشيدى، و در ميدان بلاهاى گوناگون جوشن تسليم پوشيدى، چه يقين مىدانست كه بليّه عين عطيّه است از آن جهت به دوستان داده و راحت و نعمت سبب طرد و غفلت است بدين سبب به دشمنان فرستاده.
كز دامن تنعّم دنيا جدا بود
دستى به آستين و لا آشنا بود
آوردهاند: كه پدران كودكان خود را بر گردن گرفته بياوردندى و نوح عليه السلام را بوى نموده گفتندى كه اى پسر اين مرد ديوانه است نگر تا هرگز فرمان او نبرى و اين سخنان بيهوده كه مىگويد در گوش نگذارى پدران ما وى را جفا كردندى و ما هم خوار داشت وى مىكنيم شما نيز بايد كه بر همين طريقه عمل كنيد و به هيچ وجه به دو نگرويد و سخن او را به سمع قبول نشنويد.
روزى مردى پسر خود را بر دوش گرفته نزد نوح عليه السلام آمده وصيت مىكرد پسر گفت اى پدر شايد كه مرا پيش از آنكه اين وصيّت به جاى آرم مرگ دريابد و از دولت ايذاى او محروم مانم مرا بر زمين نه! پدر وى را بر زمين نهاد پسر سنگى برداشت و به جانب نوح افكند و سر او شكسته و خون بر روى مباركش فرو دويد، نوح عليه السلام آن خون پاك كرد و گفت رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ [١]اى پروردگار من بدين گونه مغلوب قوم شدم و به چنگال قهر اعداء گرفتارم يارى كن و مرا درياب! .
[١] -سوره قمر، آيه:١٠.