روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٦٦ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
مىگشت و آب حسرت از ديده مىباريد و به سوزى كه آتش در گنبد افلاك زدى مىزاريد جبرئيل در رسيد كه اى يعقوب ببكائك بكيت الملئكة فرشتگان آسمان را به گريه خود بگريانيدى و مقدّسان ملاء اعلى را به ناله درآوردى.
يعقوب جواب داد كه اى جبرئيل چه كنم كه نگريم؟
آه دردآلوده دارم چون ننالم آه آه؟
جان غم فرسوده دارم چون نگريم زار زار
القصّه يعقوب در فراق يوسف چندان به گريست كه چشمش سفيد شد. چنان چه حق سبحانه فرمود وَ اِبْيَضَّتْ عَيْنٰاهُ مِنَ اَلْحُزْنِ [١]در اخبار آمده كه امام زين العابدين على بن الحسين بعد از واقعه كربلا بسيار مىگريست گفتند يا بن رسول اللّه بسيار مىگريى و ما از بسيارى گريه، بر تلف تو مىترسيم گفت: اى ياران مرا معذور داريد يعقوب پيغمبر خداى بود و دوازده پسر داشت يكى از آنها از نظر او غايب شد چندان بگريست كه چشم او خللپذير شد مرا كه در پيش نظرم پدر بزرگوارم را، برادرانم، و اعمام، و بنى اعمام و خويشان و دوستان و متعلّقانم را شهيد كرده باشند چگونه نگريم در فراق يك كس آن مقدار گريه واقع است در مفارقت هفتاد و دو تن شهدا حال چگونه خواهد بود.
بدتر ز فراق در جهان چيست بگو؟
بىدرد فراق در جهان كيست بگو؟
آن كيست كه در فراق نگريست بگو؟
ما را گويند در فراقش مَگِرى
ديگر ابتلاى يوسف ذلّ بندگى بود كه چون يوسف از چاه خلاص يافت برادران را خبر شد بيامدند و در وى آويختند كه اين بندۀ خانه زاده ماست و از ما گريخته بود او را كجا يافتيد؟ و بعد از گفت و گوى بسيار به هفده درم قلبش به فروختند به شرط آنكه غل در گردنش نهند و دست و پايش در زنجير كشند كه گريزپايست و او را برهنه و گرسنه و تشنه دارند كه غلام مجير و سركش است تا رام گردد يوسف در برادران ميديد و سخن غضبآميز ايشان مىشنيد نه ياراى سخن گفتن و نه قوّت راز نهفتن.
نه رنگ توان نمود و نه بوى نهفت
اين طرفه گلى نگر كه ما را به شكفت
[١] -سوره يوسف، آيه ٨٤.