روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٦٨ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
روى و درشتخوى را بر او موكّل ساختند و كاروان به جانب مصر روان شد يوسف از عقب نگاه مىكرد و مىگفت اى پدر به درود باش و معذورم دار كه به رنج و غريبى و ذلّ بندگى گرفتارم اى خواهر مرا فراموش مكن كه من شفقتها و دلسوزىهاى تو را ياد دارم كاروانيان شب همه شب مىراندند. سحرى بود كه به مقابر آل اسحاق رسيدند يوسف درنگريست قبر مادر خود را ديد بىاختيار خود را از بالاى شتر بر تربت مادر افكند از تربيت عهد كودكى ياد كرد مهر و شفقت مادرى به خاطر آورد و قطرات عبرات چون باران نيسانى بر روى ارغوانى ريختن گرفت و آواز داد كه يا امّاه اى مادر مهربان ارفعي رأسك سر خود را بردار و پرده خاك را از پيش نظر دور كن و أنظر الى ابنك و نگاه كن به حال فرزند دلبند خود أنا ابنك المغلول منم پسر تو كه غل بر گردنم نهادهاند و اسيروار پلاس پوشانيده دست و پايم به زنجير بسته و به تهمت بندگى مرا فروخته. دل پير پدرم به آتش هجران من سوختهاند از گور راحيل صيحهاى برآمد كه يا ولداه! يا قرة عيناه! اى فرزند پسنديده و اى نور هر دو ديده أكثرت همى بسيار گردانيدى غم مرا و زدت حزنى و افزون ساختى اندوه مرا اى فرزند نازپرورد غمان مرا بسيار كردى و جانم را به تيغ درد افكار كردى فاصبر پس صبر پيشه كن إنّ اللّه مع الصّابرين به درستى كه خدا با صابران است در وقت و رود سهام بلا سپر صبر در روى كش تا علم ظفر در ميدان مراد بر توانى افراشت.
چونكه كنى صبر، نوبت ظفر آيد
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند
نوبت يك روزگار چون شكر آيد
بگذرد اين روزگار تلختر از زهر
اما چون روز روشن شد غلامى كه موكل يوسف بود نگاه كرد يوسف را بر شتر نديد بازپس دويد او را يافت بر سر قبر نشسته آن بىرحم جفا كار از روى قهر طپانچه بر روى عزيز يوسف زد كه رخسارۀ نازكش از زخم آن طپانچه به شكافت و روى مباركش خونآلوده گشت پس گفت اى غلام خواجگانت راست مىگفتند تو گريز پا بودهاى يوسف هيچ نگفت امّا چنان به درد ناليد كه غلغله در صوامع ملكوت و ولوله در جوامع جبروت افتاد. فى الحال تندبادى پديد آمد و گرد و غبار برخاست صاعقه بىابر در هوا