روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٦٧ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
مالك كه يوسف را خريده بود به كسان خود گفت تا غل و زنجير حاضر كردند يوسف را كه چشم بر غل افتاد فغان برداشت مالك گفت اضطراب مكن بندگان گريزپا را از ذلّ غل و تشوير زنجير چاره نيست، يوسف گفت كه من نه ازين غل و زنجير به فغان آمدهام از آن حالت ياد كردم كه ملك تعالى زبانه دوزخ را فرمايد كه بگير اين بندۀ عاصى را و غل بر گردن او نه كه گردن از طوق خدمت ما پيچيده است پايش در زنجير كش كه قدم از دايرۀ فرمان ما بيرون نهاده است مالك از اين گفتار متحيّر شد آهسته به او گفت اى غلام من تو را در نظر خواجگان در بند مىكنم دل خوش دار كه چون از ايشان برگذريم بند از پا و غل از گردن تو برداريم پس در حضور برادران.
به گردن طوق تسليمش نهادند
ز آهن بند بر سيمش نهادند
پلاسين كهنهاش پوشانيدند و از انواع وعيد و تهديد شنوانيدند فرزندان يعقوب خاطر جمع كرده روى به كنعان نهادند يوسف ديگر باره گريه آغاز كرد مالك گفت اى غلام: چرا اضطراب مىنمائى و در صبر و سكون بر خود نمىگشائى؟ گفت اى مالك تحمّل فراق ندارم مرا دستورى ده تا بروم و فروشندگان را بار ديگر ببينم و ايشان را به درود كنم مالك گفت اى غلام من از ايشان نسبت به تو اثر مهر و محبتى مشاهده نكردم و به جز نفرت و وحشت چيزى ديگر از ايشان نيافتم ترا چه رغبت است كه بديشان مىنمائى؟ گفت: اگر ايشان را از من نفرت است مرا بديشان رغبت است و اگر ايشان مرا دوست نمىدارند من ايشان را دوست مىدارم تو كرم نماى و ايشان را به گوى تا توقف كنند» مالك آواز داد كه اى جوانان آهسته باشيد كه اين غلام مىخواهد كه از شما به حلى طلبد و يوسف را دستورى داد كه برو و خواجگانت را وداع كن يوسف زنجير كشان نزد برادران آمد و گفت اى عزيزان! آنچه كردنى بود كرديد تحمّل كردم. توقع دارم كه در وقت گريه پدرم را تسلّى دهيد و به هر نوع توانيد مراعات او به جاى آوريد و من غريب مبتلا را از ياد مگذاريد يهودا به گريه درآمد و يوسف را در كنار گرفت و گفت اى جان برادر! مردانه باش و كار خود را به خدا حواله كن پس شتر آوردند و يوسف را با پلاس و غل و زنجير بر بالاى آن شتر افكندند و غلامى زشت