روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٠١ - باب هشتم در شهادت مسلم بن عقيل بن أبي طالب و بعضى از فرزندان او
اى پير بر كودكى و يتيمى و غريبى ما رحم كن، و بر بىكسى و درماندگى ما ببخشا.
سنگ را دل خون شود از نالههاى زار ما
اين دل فولاد تو يك ذرّه سوهانگير نيست
حارث گوش به سخن ايشان نكرده، پيش دويد تا يكى از ايشان را بگيرد و هلاك كند زن درآويخت، كه اى ناخدا ترس، مكن. و از جزاى روز قيامت برانديش، حارث در غضب شد و شمشير بزد و زن را مجروح ساخت، اما چون پسر ديد كه مادرش زخم خورده و حارث مىخواهد كه زخم ديگر بر وى زند، فى الحال برجست و دست پدر را گرفت و گفت: اى پدر با خود آى و آتش غضب را به آب فرو نشان، حارث تيغ حواله پسر كرد و به يك ضربت او را نيز بكشت. اما چون زن پسر خود را كشته ديد، غريو از نهادش برآمد و بواسطۀ زخمى كه خورده بود، قوّت برخاستن نداشت همين فرياد مىكشيد و به جائى نمىرسيد.
جائى رسيد ناله كه از آسمان گذشت
با او به هيچ جا نرسيد اين فغان من
پس آن سنگ دل به نزديك كودكان آمد، گفتند: اى مرد ما را زنده نزد پسر زياد بر، تا او هر چه خواهد درباره ما به جاى آرد، گفت شما را داعيه آن است كه من شما را به شهر درآرم و غوغاى عوام شما را از من بستانند و مالى كه ابن زياد وعده كرده به من نرسد، گفتند: اگر مراد تو مال است گيسوان ما را بتراش و ما را بفروش و زر بستان، آن ناكس بىحميّت در جاهليّت افتاده، گفت البته شما را مىكشم، گفتند: بر كودكى و نحيفى ما رحم كن، گفت: در دل، من رحم نيست. گفتند بگذار تا وضو سازيم و دو ركعت نماز بگزاريم، گفت: و اللّه نگذارم گفتند: بدان خدائى كه اسمش بردى، بگذار تا او را سجده كنيم، گفت نگذارم گفتند هلاّ اين چه عداوت است كه مىورزى، و اين چه بغض است كه با ما ظاهر مىكنى، دريغ كه در اين گرفتارى نه كسى به فرياد ما رسد و نه مددكارى نفسى برآرد.
يك هم نفسى نيست به عالم ما را
فريادرسى نيست در اين غم ما را
پس حارث قصد هر كدام مىكرد، آن ديگرى مىگفت كه اوّل مرا بكش، كه من برادر خود را كشته نتوانم ديد. القصّه، سر برادر بزرگ كه محمد بود، جدا كرد و تن او را در آب فرات انداخت. برادر خردتر كه ابراهيم بود، برجست و سر برادر برگرفت و رو