روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٥٢ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
ز رخش تكبّر، فرود آمده
شده بر براق، شهادت سوار
به عشق جگرگوشۀ مصطفى
برآورده از جان دشمن دمار
امّا چون مصعب برادر حرّ ديد كه حرّ به بال شهادت بر روضۀ قدس پريد، به اجازت امام سديد روى به ميدان نهاده در خصمان پيچيد و بعد از كارزار مردانه و كشتن دشمنان از حيا و آزرم بيگانه، شربت شهادت نوش كرد و با برادر با جان برابر دست وصال در آغوش نمود.
آوردهاند كه حرّ پسرى داشت در ميان لشكر كوفه، كه نامش على بود چون پدر و عمّ خود را كشته ديد بىطاقت شده غلام خود را گفت بيا تا اسبان را آب دهيم و به جانب امام حسين رويم و هر دو سوار از ميان لشكر عمر سعد بيرون تاخته روى به صف لشكر امام حسين نهادند و چون على بن الحرّ نزديك امام رسيد از مركب پياده شده زمين ادب ببوسيد و نزد پدر آمده روى در روى وى ماليد، امام حسين فرمود كه اى جوانمرد تو كيستى؟ گفت من پسر حرّم، كه در خدمت تو جان نثار كرده من نيز آمدهام كه در ملازمت تو جان فدا كنم و نكته «الولد الحرّ يقتدى بأبيه» ظاهر سازم.
پسر كو ندارد نشان پدر
تو بيگانه خوانش مخوانش پسر
امام حسين «عليه السلام» وى را دعا گفت و على بن الحرّ دستورى يافته مردى از لشكر شام آراسته با سلاح تمام بيرون آمد على به استقبال او رفته نگذاشت كه سخن گويد و به نوك نيزه او را از روى زين در ربوده بر زمين زد و گفت.
رياحى نژادم نه من بندهام
بسى دشمنان را سر افكندهام
من از والد خويش شرمندهام
چو او كشته شد من چرا زندهام
القصّه مبارز در برابر على مىآمد و او به كين پدر و عمّ، ايشان را به قتل مىرسانيد و امام حسين «عليه السلام» به آواز بلند بروى، آفرين گفته از براى او دعا مىكرد.
آفرين خداى بر پدرى
كه تو پرورد و مادرى كه تو زاد
آخر الأمر او را در ميان گرفته شهيد گردانيدند و به پدر بزرگوار و عمّ نامدارش در رسانيدند. امّا غلام حرّ كه غرّۀ نام داشت در فراق خواجه و خواجگى گريان شد و دلش بر نيران مفارقت مهاجرت، ايشان بريان گشت، و عنان اختيار از دست داده روى به