روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ١١١ - باب دوم در جفاى قريش و ساير كفّار با حضرت سيد ابرار عليه صلوات اللّه
كشتهاى برآمد و بر پشت افتاد و شكمش برهنه شد وحشى از كمينگاه زوبينى به سوى وى انداخت و بر عانهاش آمد كه از طرف ديگر بيرون شد حمزه برخاست و به سوى كمينگاه توجّه نمود تا به نگرد كه اين زخم كه زده است نتوانست رفتن و بر روى زمين افتاد و پيشانى مباركش بر زمين نهاده كلمۀ شهادت بر زبان راند و جان سيّد الشهدا به عالم بالا رفت وحشى صبر كرد تا مردم از نزديك وى دور شدند بيامد و به حربهاى كه داشت شكم وى را به شكافت و جگرش بيرون آورد، به نزديك هند برد كه اينك جگر حمزه قاتل پدرت. هند آن را فراستد و به دهان برده بخائيد پس بينداخت و پيرايه زيورى كه در گردن و دست و پاى داشت به وى بخشيد و گفت چون به مكّه رسم ده هزار دينار زر سرخت بدهم پس از وى پرسيد كه حمزه را كجا كشتى به من بنماى؟ وحشى او را آورد تا به سر حمزه هند كارد بركشيد و گوش و بينى و بعضى ديگر از اعضاى وى ببريد و در رشتۀ كشيده با خود ببرد آن بزرگوار را مثله كرده در ميان خاك و خون بگذاشت.
در خاك و خون فتاده روا كى بود تنى
كو در غزا به دشمن دين كارزار كرد
جانها فداى عمّ محمّد كه در أحد
جان را براى دين إلهى نثار كرد
آوردهاند: كه چون آوازه قتل حضرت پيغمبر (صلى اللّه عليه و آله) به مدينه رسيد هيچ زنى قرشيّه و هاشميّه نماند الاّ كه مىگريستند و مخدّرات حجرات طهارت قصد احد كردند فاطمه بر در حجره ايستاده بود يكى از هزيمتيان لشكر مىگذشت فاطمه خواست كه با وى سخن گويد و حال پدر بزرگوار خود به پرسد باز شرم داشت و يكى از مردم محلّه از هزيمتى پرسيد كه خبر چيست گفت چه مىپرسى؟
احوال درون خانه گفتن نتوان
خون بر در آستانه مىبين و مپرس
فاطمه را از مضمون اين خبر دود از سينۀ مبارك برآمد و به دماغ رسيده سيل اشك از ديده روان شد در انديشۀ دور و دراز افتاد كه ناگاه كسى ديگر به رسيد و گفت اى مسلمانان خداى مزد دهد شما را به شهادت پيغمبر شما! فاطمه كه اين خبر استماع فرمود بىهوش شد جماعت زنان كه آنجا حاضر بودند آب بر روى مبارك وى زدند تا به هوش آمد و فرياد بركشيد كه يا أبتاه! و يا حبيباه! پس چادر عصمت بر سر افكنده از