روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢١٤ - باب پنجم در بعضى از اخبار و حالات على (ع) از ولادت تا هنگام شهادت
رسول خداى را ببينم و بدين صفت با فاطمه ملاقات كنم، و بدين هيئت عمّم حمزه سيد الشهدا را مشاهده نمايم، و بدين صورت برادرم جعفر طيّار را به نظر درآرم. حسن و حسين مىگريستند، و اعاظم كوفه وا ويلاه! و وا مصيبتاه! و وا عليّاه! مىگفتند.
افغان كه راحت دل و آرام جان برفت
شاه زمان و قدوۀ خلق جهان برفت
غم شد محيط مركز عالم ز هر طرف
كان مركز محيط كرم از ميان برفت
يكى گفت يا امير المؤمنين كه با تو اين معامله كرد؟ فرمود: كه صبر كنيد كه همين ساعت از در درآيد، درين سخن بودند كه شبيب كه اوّل قصد آن حضرت كرده بود سراسيمه و سرگردان از در مسجد درآمد، وى را گفتند مگر تو ضربت زدهاى؟ خواست كه گويد، نى. بىاختيار گفت: آرى. مردمان وى را در روى افكندند و لگد بر وى مىزدند تا هلاك شد، و ابن ملجم گريخته به سراى ابن عمّ خود شد، و سلاح از تن باز مىكرد كه پسر عمّش درآمد وى را مشوّش ديد، پرسيد كه مگر قاتل على توئى؟ خواست كه گويد لا بر زبانش رفت كه نعم. پسر عمّ گريبانش گرفته كشانكشان به مسجد درآورد.
و قولى آن است كه شبيب را پسر عمّش به مسجد آورد و ابن ملجم از مسجد بيرون جسته مىرفت، يكى از قبيلۀ همدان به وى رسيد ديد، كه شمشير كشيده و مىرود، حال پرسيد بر زبانش رفت كه على را بكشتم. آن مرد قطيفهاى در دست داشت بر روى ابن ملجم افكند و او را فرو گرفت، و مردم مدد كردند و دست و گردنش بر هم بسته به مسجد درآوردند و امير المؤمنين فرزند خود امام حسن را فرمود: كه تا با مردم نماز بامداد به گزارد. امّا چون ابن ملجم را به مسجد درآوردند، أمير را چشم بر وى افتاد، گفت يا «اخا المراد» مگر من بد اميرى بودم شما را؟ گفت «معاذ اللّه يا امير المؤمنين» گفت پس چه تو را بر اين را داشت كه فرزندانم يتيم ساختى، و رخنه. در اركان خاندانم انداختى، نه من با تو نيكوئى كرده بودم؟ گفت بلى. امّا واقع شد آنچه شد، «و كان أمر اللّه قدرا مقدورا» امير فرمود كه وى را به زندان بريد، و تا من زندهام از مطعومات، و مشروبات هر چه مىخورم وى را نيز همان دهيد و خورش از وى بازنگيريد پس اگر من بزيم هر چه رأى من در باب وى تقاضا كند به جاى آرم، و اگر درگذرم او را يك