روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٣٢٩ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
رى و ايالت طبرستان به نام وى نوشته بياوردند و او را خلعت گرانمايه پوشانيده، مركبى با ساخت زر پيش وى كشيدند، پس گفت: اى عمر سعد من تو را سپهسالارى لشكر مىدهم و حالا حاكم رى شدى و پنجاه خروار زر از خزانه نقد به تو مىبخشم. و اين همه به شرط آن است كه به كربلا روى، و حسين را به بيعت يزيد درآرى، يا سر وى و متابعانش بردارى. عمر سعد گفت: اى امير اين كار بزرگست و بىتفكّر و تدبير تمام در چنين كارى شروع نتوان كرد. مرا دستورى ده تا بروم و با اولاد و اصحاب خود مشورت كنم، پسر زياد گفت برو و زود خبر به من رسان، عمر سعد جامۀ خاصّه ابن زياد پوشيده و بر مركب ختلى سوار شد و منشور حكومت رى به دست گرفته به خانه آمد چون فرزندان او را بدان صورت ديدند، گفتند اى پدر اين اسب و جامه از كجاست و اين كاغذ كه در دست دارى چيست گفت اى فرزندان دولتى روى به ما آورده كه پايانش پيدا نيست و سعادتى در طالع ما اثر كرده كه نهايتش هويدا نى.
امروز بخت نيك بشارت رسان ماست
اقبال رخ نموده مرادات ما رواست
روزيست اينكه، دل به فراوان دعاش جست
عهدى است اينكه جان به هزار آرزوش خواست
بدانيد كه امير عبيد اللّه بن زياد سپهسالارى لشكر خود به من ارزانى داشت و تشريف خاصّ و اسب ختلى نيز علاوه آن فرمود. و منشور امارت و ايالت طبرستان به نام من نوشت، و اين همه به شرط آنكه بروم و با حسين محاربه كنم، پسر كهترش كه اين سخن به شنيد، گفت: هيهات! هيهات! اين چه انديشۀ بد است كه كردهاى؟ و اين چه سوداى بىحاصل است كه به سويداى دل درآوردهاى؟ هيچ مىدانى كه به حرب كه مىروى، و كمر دشمنى كدام خاندان بر مىبندى؟ امام حسين بن على جگرگوشۀ مصطفى «صلّى اللّه عليه و آله» و نور ديدۀ مرتضى و سرور سينۀ فاطمۀ زهرا است. پدر تو كه سعد وقّاص بود جان براى جدّ او نثار مىكرد تو حالا قصد جان ايشان مىكنى؟ مكن، و از خداى بترس و از شرمسارى روز قيامت برانديش و جواب حضرت رسالت را آماده باش، كه چون در