روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٠٤ - باب پنجم در بعضى از اخبار و حالات على (ع) از ولادت تا هنگام شهادت
و در سايۀ آن بنشستم، ناگاه مرتضى على بدانجا رسيد و پرسيد كه هيچ آب همراه دارى؟ مطهرهاى كه داشتم پيش بردم بستد و چندان دور رفت كه از نظر من پنهان شد بعد از آن بيامد و وضو ساخت و در سايۀ سپر، بنشست، ناگاه ديدم كه سوارى از حال وى مىپرسد گفتم: يا امير المؤمنين اين سوار تو را چه مىگويد؟ گفت: وى را بخوان، به خواندم آمد و گفت يا أمير المؤمنين مخالفان از نهروان گذشتند و آب را ببريدند، أمير فرمود كلاّ كه ايشان گذشته باشند! باز آن سوار گفت و اللّه كه ايشان گذشتند امير گفت كلاّ ايشان نگذشتهاند در اين سخن بودند كه ديگرى آمد كه مخالفان گذشتند حضرت امير گفت نگذشتند آن شخص گفت و اللّه نيامدم تا نديدم رايات ايشان را بدان جانب آب، امير فرمود كه: و اللّه ايشان نگذشتهاند و چون گذرند كه محلّ افتادن و جاى ريختن خون ايشان آنجاست، بعد از آن برخاست و من نيز برخاستم و با خود گفتم: الحمد للّه كه ميزانى به دست من افتاد كه حال اين مرد را بشناسم كه او مدعىّ است دلير و هر گونه سخن مىگويد يا او را بيّنه هست از خداى تعالى در كار خود يا از رسول (صلى اللّه عليه و آله) خبرى شنوده است، پس گفتم بار خدايا! با تو عهد كردم كه اگر ببينم كه مخالفان از نهروان گذشتهاند اوّل كسى كه با اين مرد محاربه كند من باشم و اگر نگذشته باشند همچنان بر محاربه و قتال أهل خلاف ثبات ورزم. چون از صفوف بگذشتيم ديديم كه رايات ايشان همچنان به حال خود ايستاده است و يك كس از آب نگذشته است، ناگاه أمير پس پشت مرا بگرفت، و بجنبانيد و گفت اى جندب، حقيقت كار بر تو روشن شد؟ گفتم بلى يا امير المؤمنين، فرمود: كه به كار مشغول باش يك تن از ايشان بكشتم و ديگرى را هم كشتم و با ديگرى در آويختم من وى را زخمى زدم و او مرا زخمى زد هر دو بيفتاديم اصحاب من مرا برداشتند و ببردند و با خويش نيامدم جز آن وقت كه محاربه به آخر رسيده بود.
راوى گويد كه چون سپاه شاه مردان كه بوقت طعن و ضرب در سربازى روى از شمشير آبدار نتافتندى و به هنگام قتال و حرب از روى ارادت به ميدان محاربه و معركه مجادله شتافتندى.
همه چو گوهر شمشير غرق در آهن
دلير و صفدر و رزمآزماى و مردافكن
با لشكر أبتر خوارج كه از راه ضلالت، خويش را در باديۀ طغيان و هاويۀ عصيان