روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٢٣٤ - باب ششم در بيان فضايل و حالات امام حسن (ع) از ولادت تا شهادت
استماع نمودى و به هاىهاى بگريستى و پيوسته در اين انديشه بودى كه آيا كى باشد كه من اين سنان را به عضوى از اعضاى وى رسانيده باشم و آن زهر در بدن وى نفوذ كرده باشد و اگر هزار جان داشته باشد يكى نبرد، تا روزى امام نماز ديگر گزارده بود و از مسجد بيرون آمده و برد كانچهاى در مسجد نشسته پاى راست بر بالاى پاى چپ نهاده، با ياران به سخن مشغول شد، كه آن كور بىبصيرت از مسجد بيرون آمده امام حسن را دعا مىگفت و سر عصا بر زمين مىنهاد قضا را سر آن سنان بر پشت پاى امام رسيد و كور دريافت كه سر عصا بر پشت پاى اوست به قوّت هر چه تمامتر آن سنان را به پاى مباركش فرو برد، حسن آهى زد و بيفتاد، فى الحال پاى مباركش ورم كرد و خون از سر زخم روان شد، عبد اللّه عباس و ياران كور را به گرفتند تا به رنجانند، امام فرمود كه: دست از وى بداريد كه همچنان كه به چشم ظاهر كور است بديدۀ باطن نيز نابيناست، و روز قيامت نيز به كورى مبعوث خواهد شد، امّا چون كور را به فرمودۀ امام حسن بگذاشتند، به شتاب رفتن گرفت و از چشم مردم غائب گشت، و امام از درد پا آغاز فرياد كرد و گفت: خواستم كه دو سه روزى از محنت و بلا و مشقت و عنا و كيد اعدا و جور اهل جفا، خلاصى يابم هر جا كه مىروم محنت قرينست و رنج و بلا همنشين.
غم مىنزند بىقدم من قدمى
سبحان اللّه زهى وفادار غمى
امروز چو خود سوختهاى مىطلبم
تا هر دو به درد دل به ناليم دمى
پس جرّاح آوردند چون چشمش بر آن زخم افتاد، گفت: اين آهن را به زهر آب دادهاند صاحبش اين زخم را به قصد زده، سعد گفت «يا بن رسول اللّه!» نگذاشتى كه آن كور را به جز او سزا برسانيم، امام حسن گفت: او خود مكافات عمل خواهد يافت. «لاٰ يَحِيقُ اَلْمَكْرُ اَلسَّيِّئُ إِلاّٰ بِأَهْلِهِ [١]» .
بد كنش را به كردگار سپار
تا از او انتقام به ستاند
القصّه جرّاح مرد دانا بود به معالجه مشغول گشت و آن زهر را از عروق امام باز
[١] -سوره فاطر، آيه:٤٣.