روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٠٩ - باب نهم در رسيدن امام حسين (ع) به كربلا و محاربه شديد او با اعداء
نمىرسد. چنين كه چمن زندگانى شما را خضرت نظارت نمانده گلشن كامرانى من هم بىطراوت گشته است و چنانكه شما را طاقت تنهائى نيست، از من هم قوت شكيبائى كناره جسته، امّا اين دورى ضرورى و اضطرارى است، و اين مفارقت از روى بىاختيارى است. آب و گل را روى به ميدان است و جان و دل را توجّه به جانب جانان.
ما به رفتيم و دل آواره در كويت بماند
جان نماند از هجر و در دل حسرت رويت بماند
و چون قاسم عزم رفتن نمود مضمون اين كلام جگرسوز و فحواى اين سخن محنت اندوز، بر زبان بازماندگان از صحبت او جارى شد.
ديده از بهر تو خونبار شد اى مردم، چشم
مردمى كن! مشو از ديدۀ خونبار جدا
امّا قاسم به ميدان آمده، چشمش بر رايت ابن زياد فتاده كه بر زبر سر عمر سعد بداختر بداشته بودند عنان بدان صوب معطوف گردانيده، و همت بر نگونسارى آن علم مصروف داشت و به يك بار روى به قلب آن سپاه نهاده، چشم از علم برنمىداشت و مىخواست كه خود را به علمدار رساند و علم را نگونسار گرداند. پيادگان سر راه بر وى گرفتند همين كه به حرب ايشان مشغول شد، سواران به گرد وى درآمدند و تير و نيزه و گرز و شمشير حواله وى كردند. قاسم در درياى حرب غوطه خورده قريب سى پياده و پنجاه سوار را بيفكند و صف سواران بر دريده، خواست كه بيرون آيد مركبش را تير باران كردند. اسب از پاى درافتاد و شبث بن سعد نيزه بر سينه قاسم زد كه سر سنان از پشت مباركش بيرون آمد و قاسم در آن حرب بيست و هفت زخم خورده بود و خون بسيار از وى رفته از اسب درگشت و گفت يا عمّاه ادركنى! آواز به گوش امام حسين «عليه السلام» رسيده مركب در تاخت و صف پياده و سوار را بر هم زده قاسم را ديد ميان خاك و خون غرق شده و شبث بر زبر سر وى ايستاده مىخواست سر مباركش بازبرد امام حسين «عليه السلام» ضربتى بر ميان وى زد كه به دونيم شد آنگاه قاسم را در ربوده، به در خيمه آورد و هنوز رمقى در تن وى باقى بود امام حسين «عليه السلام» سرش بر كنار گرفته بوسه بر رويش مىداد و مادر و عروس آنجا ايستاده مىگريستند قاسم چشم باز