روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٧٠ - باب دهم در وقايعى كه به اهل بيت عصمت (ع) بعد از واقعۀ كربلا پيش آمده است
اى شمع بيا تا من و تو زار بگرييم
كه احوال دل سوخته هم سوخته داند
زرير گفت: حاشا كه من از مخالفان باشم و من حالا از دست قاتلان امام حسين «عليه السلام» جان به صد حيله بيرون آوردهام و از خوف معاندان روى بدين مشهد پاكيزه كرده پس صورت حال به تمامى بازگفت و جراحتهاى خود بديشان نمود و به اتّفاق به مصيبت أهل بيت مشغول شدند. و تأسّف مىخوردند كه كاشكى ما در كربلا مىبوديم تا جانها نثار شهدا مىنموديم يا انتقام از قاتلان حسين «عليه السلام» مىكشيديم.
زرير گفت: حالا هم انتقام مىتوان كشيد القصّه زرير مالهاى خود را همه اسب و سلاح خريد و صد و ده تن با وى بيعت كردند و روز جمعه هنگام نماز خروج كردند و خطيب را به قتل رسانيده داروغه را بدست آوردند و قصّه ايشان در كتابى علىحده مذكور است.
امّا چون خبر آن لشكر و آوردن سر آن سرور به دمشق رسيد، حكم شد تا شهر را آزين بندند و مردم شهر به تماشاى ايشان بيرون روند.
در كنز الغرائب آورده، از ابو العباس كه از سهل ساعدى «رضى اللّه عنه» نقل مىكند كه من به تجارت به ولايت شام رفته بودم، روزى در حوالى دمشق به دهى رسيدم، مردم شادى مىكردند و دهل مىزدند. با خود گفتم مگر اين مردم را عيدى هست؟ وراى عيدهاى مقرّر از يكى حال پرسيدم گفت: اى شيخ مگر اعرابئى؟ گفتم من سهل ساعدىام مصاحب حضرت رسول، آن كس آه سوزناك از سينه برآورد و گريه در گرفت و گفت: عجب است كه در اين تعزيت از آسمان خون نمىبارد و از اين مصيبت زمين اهل آن را فرو نمىبرد گفتم: كدام ماتم است؟ گفت: خبر ندارى؟
آسمان از جبهه إكليل مرصع برگرفت
ترك گردون ماتم آن شاه را از سر گرفت
زهره همچون چنگ گيسوهاى خود را بازگرد
پس بناخون چهره بخراشيد و افغان در گرفت
گفتم: روشنتر از اين بگوى. گفت: اين سر امام حسين «عليه السلام» است كه اهل عراق به سوى يزيد هديه فرستادهاند و مردم شام فرح و شادى مىكنند! گفتم: آن سر را از كدام دروازه به شهر در مىآورند؟ گفت: از باب ساعات، پس در پيش دويدم و بسى رنج كشيدم تا خود را به ميانۀ شتران أهل بيت رسانيدم. بر نيزه سرى ديدم كه به سر