روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٣ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
هاجر جامه نو در بر فرزند ارجمند پوشانيد و روى و مويش شسته و شانه كرده به بوسيد و گفت اى جان مادر نمىدانم كه تو را به كدام مجمع مىبرند؟ امّا از گيسوى تو بوى پريشانى فراق مىشنوم معلوم ندارم كه ترا به كدام مهمانخانه دعوت مىكنند؟ اما در دل بريان خود خوناب جگر كباب مىبينم.
دل كباب تست بر خوان كسان مهمان مرو
جان من لطفى بكن زين ديده گريان مرو
از تنم تا بر نيايد جان من اى جان مرو
تا تو كردى عزم رفتن از تنم جان مىرود
ابراهيم هاجر را فرمود كارد و رسنى بيار تا با خود ببريم هاجر گفت يا خليل اللّه پيوسته مهمانى واسطه پيوند و مواصلت دوستان باشد و كارد آلت قطعيّت و هجرانست آنجا به چه كار آيد و همواره ضيافت رابطه دل گشائى و وسيله رهائى مستمندان بود و رسن تعب بند و زندان است از بردن آن چه گشايد؟ خليل فرمود شايد قربانى بايد كرد و بىكارد و رسن مشكل است پس خليل و اسماعيل هاجر را وداع كرده از خانه بيرون آمدند ابليس پرتلبيس را خبر شد با خود گفت وقت آن است كه مكر سازم كه بنياد خاندان خلّت براندازم پس تأمّل كرد كه زنان را قوّت شكيبائى كمتر است و دل مادران به جانب فرزندان مايلتر، اول به وسوسۀ او پردازم شايد كارى بسازم پس به صورت پيرى پيش هاجر آمد و گفت اى هاجر هيچ مىدانى كه خليل اسماعيل را كجا مىبرد؟ گفت آرى به مهمانى دوست مىبرد.
ابليس گفت اى غافل او را مىبرد تا گلنار رخسار او را به زخم خنجر آبدار خونبار گرداند و سنبل با تاب او را در دم تيغ بىدريغ، به خون خضاب كند. هاجر گفت اى پير خرف شده عجب كه تو ابليس نباشى پدرى چون خليل و پسرى چون اسماعيل چگونه دلش بار دهد كه ميوه نو رسيده نهال خود را كه نوباوه باغ خلّت و گلدسته بوستان ملتست بر خاك هلاك اندازد؟ گفت اى هاجر مدعاى او آن است كه خوابى ديده و حضرت عزّت او را چنين فرموده كه فرزند را در راه ما قربان كن و از روى رضا امتثال اين فرمان نماى هاجر گفت خليل دروغ نگويد و چون فرمان ربّ العالمين بر اين صورت ظاهر شده باشد هزار جان هاجر و فرزندش فداى حضرت جليل باد.