روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٥ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
غنچه گلستان رسالت و اى ميوه بوستان عزّ و جلالت، هيچ مىدانى كه پدر ترا به كجا مىبرد گفت به مهمانى دوست مىبرد گفت غلط كردهاى به مهمانى نمىبرد و به قربانى مىبرد به دوست ديدن نمىبرد به سر بريدن مىبرد و مىگويد كه خداوندى كه فرزند ندارد و خواب گرد سرا پرده كبرياى او گرديدن نيارد مرا در خواب گفته كه فرزند را قربان كن اسماعيل گفت اى پير بىتدبير اگر فرمان، فرمان حضرت قديم قدير، و حكم، حكم مالك الملك علىّ كبير است هزار جان اسماعيل فداى تيغ خليل و امر جليل باد.
جان شيرين گر قبول چون تو جانانى بود
كى به جائى بازماند هر كه را جانى بود
ابليس گفت اى پسر تو را تحمّل تيغ تيز نباشد ستيزه كن و از پيش پدر بگريز اسماعيل گفت از اين سخن درگذر كه من سر از فرمان حق بر نمىپيچم و رخ از امر پدر، برنمىتابم.
نتابم سر ز فرمانش به تيغم گر زند هر دم
مرا عيد آن زمان باشد كه قربان رهش گردم
حكم جليل راحت روح منست و فرمان خليل سرمايه فتوح من.
دلدار به من گفت كه خونت ريزم
گفتم شرف من است از آن نگريزم
يك جان چه بود هزار جان بايستى؟
تا ميكشى و بار دگر ميخيزم
ابليس بار ديگر مبالغه آغاز كرد و ابراهيم مقدارى راه در پيش بود اسماعيل نعره زد كه اى پدر اين پير گمراه مرا رنجه دارد خليل گفت اى فرزند آن ابليس روسياه است و بدترين سگان اين درگاه. سنگى چند در كار او كن كه مايۀ آشوب و جنگست و سزاى ضربت حربه و سنگ اسماعيل سنگى چند بر آن خاك سار انداخت و آن سگ بىآزرم را سنگسار ساخت و گفت اى لعين ترا در اين حضرت گفتند سر بنه گردن كشيدى لاجرم طوق وَ إِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي [١]در گردنت افتاد مرا مىگويند سر به باز اگر گردن نهم مباد كه گردن جان من از طوق شوق إِنَّهُ كٰانَ صٰادِقَ اَلْوَعْدِ ، [٢]محروم ماند حالا.
[١] -سوره ص آيه:٧٨.