روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٧ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
بيرون كنند. دوم آنكه التزام حرمت تو بر من واجب است شايد كه در وقت اضطراب دست و جامه تو به خونآلوده شود و بدين بىادبى از جمله ارباب عقوق و عصيان شوم.
گفتى كه بريزم از تو خون باكى نيست
ز آن مىترسم كه دستت آلوده شود
ابراهيم اين وصيت را قبول كرد و گفت ديگر چه وصيت دارى اسماعيل گفت وصيت ديگرم آن است كه در وقت قربان روى من بر خاك نياز نهى و در اين وصيّت نيز دو چيز ملاحظه كردهام يكى آن كه حضرت عزّت خوارى و زارى بندگان دوست دارد روىهاى گردآلود و جبينهاى خاكفرسود را به نزد او قدرى هست چون مرا بدين حال ببيند رحم فرمايد ديگر آنكه تعلّق خاطر پدران به محبّت فرزندان بسيار است مىترسم كه در حالت تيغ راندن نظر تو بر روى و موى من افتد و سلسله مهر و شفقت پدرى در حركت آيد و در فرمان حضرت عزّت تا خيرى رود و آن تأخير عين تقصير باشد.
ابراهيم را در اين حالت رقّت آمد و گفت اين وصيت را نيز قبول كردم.
وصيت سوم كدام است اسماعيل گفت يا خليل اللّه ميدانم كه چون به خانه بازروى مادر فراق ديده هاجر هجران كشيده، چون مرا همراه تو نبيند هرآينه بجوشد و از غصّه بخروشد و به درد دل آغاز زارى كند و از سوز سينه و حرارت جگر نعره زند و درخواست من آن است كه با وى درشتى نكنى و سخن سخت نگوئى كه فراق فرزند بر مادران صعب باشد و او را به تلطف دلدارى فرمائى و ابواب تسكين و تسلّى بر دل وى بگشائى و سلام من به وى رسانى و بگوئى كه اسماعيل گفت: اى مادر مرا به حل كن و در فراق من صبور باش كه حق سبحانه تعالى صابران را دوست دارد اى مادر در هر گل زمين كه جوانى تازه روى بينى از گل رخسار خونآلوده من به دعائى ياد كن و بر هر رهگذر كه دلبرى خرامنده مشاهده فرمائى از سر و قامت من بجاى راستان برانديش اى مادر اين فرزند مستمند به ديدار تو خو كرده بود و به خدمت تو أنس گرفته از سر خاكم قدم بازمدار و زيارت مرا از خاطر عاطر فرو مگذار.
بر سر خاكم نشين اى شمع و درد من ببين
بر فراقت اشك گرم و آه سرد من ببين
جام حسرت خورده، و از خشت بالين كردهايم
در فراقت خواب و خورد من ببين