روضة الشهداء - کاشفی، ملا حسین - الصفحة ٤٢ - باب اول در ابتلاى جمعى از انبياء عليهم التحيّة و الثناء
خونابه بود مدام در ساغر ما
خونريز بود هميشه در كشور ما
ما دوست كشيم و تو ندارى سر ما
دارى سر ما وگرنه دور از بر ما
در اخبار آمده كه روزى اسماعيل از شكار بازگشته بود از آثار غبار شكارگاه، گردى بر گل رخسارش نشسته بود و از تاب آفتاب طناب سنبل پرتابش آشفته خليل بر سر راه بود چون نظرش بر اسماعيل افتاد رخسارى ديد چون گل شكفته و عذارى مشاهده كرد تابندهتر از ماه دو هفته.
خطى چنانكه ز مشك سياه نتوان ساخت
رخى چنانكه ز خورشيد و ماه نتوان ساخت
مهر پدرى از طبع بشرى در حركت آمد غيرت الهى سلسله محبّت را نيز در حركت آورد چون محبّت رخ نمود اسباب محنت ساز كرد.
چون شب درآمد و ابراهيم بعد از وظيفۀ عبادت به طريق عادت سر بر بالين نهاد در خواب به سر او ندا دادند كه اى خليل دعوى محبّت ما مىكنى و مهر فرزند در دل خود راه مىدهى آخر ندانستهاى كه
بر جمله كائنات، آتش باريم
گر عاشق ما به غير ما در نگرد
اى خليل اگر تشنۀ وصال مائى برخيز و جوى گلوى فرزند دلبند به آب دشنه نيز غرقه خون ساز.
كين تحفه، پس از دست بريدن بتوان يافت
دارى سر يوسف، ببر از هر چه عزيزست
ابراهيم از سطوت آن خواب و هيبت آن خطاب بيدار شد و على الصباح هاجر را كه مادر اسماعيل بود گفت برخيز و فرزندت را كسوت فاخر و خلعت طاهر بپوشان كه او را به همان دوستى عزيز مىبرم خانه چشمش را به سرمه سياه كن كه حوارى دعوت سراى دوست براى مقدم بزرگوارش كه كحل الجواهر ديدههاى اولو الأبصار است چشم اميد بر راه انتظار دارند گيسوى مشكينش را تاب ده كه خدم ضيافتخانه حلقه حلقه ايستاده به سوداى تماشاى آن سنبل عنبربيز سر ارادت بر خط تمنّا نهادهاند.
گرد بيفشان از رخ چون آفتاب
شانه كن مرغول زلفش از گلاب
هر چه بتوانى همه در كار كن
اندك آرايش مكن بسيار كن