تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٨٤
اقليت اشرافى، و اكثريت كم در آمد، سدى بزرگ و مرزى عظيم باشد، تا هرگز به هم آميخته نشوند، از خداوند تقاضاى دورى آباديها و بعد سفر كردند، خداوند هم اين دعايشان را مستجاب كرد، و آن چنان متلاشى شدند كه هر گروهى به سوئى رفتند، و به گونهاى از هم دور شدند، كه اگر مىخواستند يكديگر را پيدا كنند، يك عمر بايد در سفر باشند!
٤- هر گاه كسى به وضع آن سرزمين، قبل از هجوم سيل عرم و بعد از آن نگاه مىكرد، باورش نمىشد كه اين، همان سرزمينى است كه روزى مملو از درختان سر سبز، خرم و پر ميوه بوده، كه امروز به شكل بيابانى وحشتناك كه تك تك درختان «شوره گز» و «اراك» و «سدر» همچون مسافرانى كه راه را گم كرده و پراكنده شدهاند، در آن به چشم مىخورد.
اين صحنه با زبان حال، مىگويد: سرزمين وجود «انسان» نيز اين چنين است، اگر نيروهاى خلاق او مهار شود، و استعدادهاى او به صورت صحيحى مصرف گردد، باغهائى پر طراوت از علم و عمل و فضائل اخلاقى ببار مىآورد، اما اگر سد تقوا بشكند، و غرائز به صورت سيلى ويرانگر سرزمين زندگى انسان را زير پوشش خود قرار دهند، جز ويرانهاى بىارزش، باقى نخواهد ماند، و گاه يك عامل به ظاهر كوچك، ريشه را تدريجاً مىزند، و همه چيز را در هم مىريزد، بايد حتى از اين مسائل كوچك ترسيد، و بر حذر بود.
٥- آخرين سخن، كه اشاره به آن را در اينجا لازم مىدانيم، اين است: اين ماجراى عجيب، بار ديگر اين حقيقت را ثابت مىكند كه مرگ انسان، در دل زندگى او نهفته شده، و همان چيزى كه يك روز، مايه حيات و آبادانى او است، روز ديگر ممكن است عامل مرگ و ويرانى گردد.
***