تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٤
مىگفتند: مگر امكان دارد، اين استخوانهاى پوسيده، اين خاكهاى پراكنده، كه تندباد ذرات آن را به هر سو مىبرد، روزى جمع شود و لباس حيات بر آن بپوشانند؟.
ولى آنها فراموش كرده بودند كه، ما در آغاز نيز اجزاء پراكندهاى بوديم هر قطرهاى از آبهاى موجود در بدن ما، در گوشه اقيانوس يا چشمهاى بود، و هر ذرهاى از ماده آلى و معدنى جسم ما، در گوشهاى از زمين افتاده بود، همان گونه كه در آغاز خداوند اينها را جمع كرد در پايان نيز قدرت بر اين امر دارد.
و اين كه: آنها از پيامبر صلى الله عليه و آله تعبير به «رجل» به صورت نكره مىكردند به منظور تحقير بود.
*** و عجب اين كه، آنها اين سخن را، دليل بر دروغگوئى و يا جنون گويندهاش گرفته، مىگفتند: «آيا او بر خدا دروغ بسته؟ يا نوعى جنون دارد»؟
«أَفْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ».
و گرنه، آدم راستگو و عاقل، چگونه ممكن است لب به چنين سخنى بگشايد؟!
ولى، قرآن، به طرز قاطعى به آنها چنين پاسخ مىگويد: «چنين نيست، نه او ديوانه است و نه دروغگو، بلكه آنها كه ايمان به آخرت ندارند در عذاب و گمراهى دورى هستند» «بَلِ الَّذِينَ لايُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ فِى الْعَذابِ وَ الضَّلالِ الْبَعِيدِ».
چه گمراهى از اين آشكارتر، كه انسان، منكر معاد شود، معادى كه همه سال در برابر چشمان خود، نمونه آن را در عالم طبيعت و زنده شدن زمينهاى مرده مىبيند.