تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٨٣
گفتند: آرى، همان كسى كه تو و معبودهايت را آفريد!
پادشاه گفت: برخيزيد! تا من درباره شما انديشه كنم (و اين تهديدى نسبت به آنها بود) سپس مردم، آن دو نفر را در بازار گرفتند و زدند.
ولى، در روايت ديگرى چنين آمده: دو فرستاده عيسى عليه السلام دستشان به پادشاه نرسيد، مدتى در آن شهر ماندند، روزى پادشاه از قصر خود بيرون آمده بود، آنها صدا را به تكبير بلند كرده و نام «اللّه» را به عظمت ياد كردند، پادشاه در غضب شده دستور حبس آنها را صادر كرد، و هر كدام را يكصد تازيانه زد.
هنگامى كه اين دو فرستاده مسيح عليه السلام تكذيب شده مضروب گشتند، حضرت مسيح عليه السلام «شمعون الصفا» را كه بزرگ حواريّين بود، به دنبال آنها فرستاد.
«شمعون» به صورت ناشناخته وارد شهر شد، و طرح دوستى با اطرافيان شاه ريخت، آنها از دوستى او لذت بردند، و خبر را به پادشاه رسانيدند، او نيز از وى دعوت كرد، و از همنشينان خود قرار داد و احترام نمود.
«شمعون» روزى گفت: اى پادشاه! من شنيدهام دو نفر در حبس تو زندانى شدهاند، و هنگامى كه تو را به غير آئينت خواندهاند، آنها را زدهاى؟ آيا هيچ به سخنان آنها گوش فرا دادهاى؟!
شاه گفت: خشم من مانع از اين كار شد.
«شمعون» گفت: اگر پادشاه صلاح بداند، آنها را فرا خواند، تا ببينيم چه چيز در چنته دارند؟
پادشاه آنها را فرا خواند.
«شمعون» (گوئى هيچ آنها را نمىشناسد) به آنها گفت: چه كسى شما را به اينجا فرستاده است؟!
گفتند: خدائى كه همه چيز را آفريده، و هيچ شريكى براى او نيست.