تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٦٩
من وقتى به فطرت اصلى و سرشت حقيقى خود باز مىگردم، به خوبى مىبينم:
از درونم فريادى رسا و گويا بلند است كه مرا دعوت به پرستش خالقم مىكند، دعوتى كه هماهنگ با عقل و خرد است، من چگونه اين دعوت مضاعف «فطرت» و «خرد» را ناديده بگيرم؟
جالب اين كه نمىگويد: ما لَكُمْ لاتَعْبُدُونَ الَّذِى فَطَرَكُمْ: «چرا خدائى را پرستش نمىكنيد كه شما را آفريده است» بلكه مىگويد: «من چرا چنين نكنم»؟
يعنى در حقيقت از خود شروع مىكند تا مؤثرتر واقع شود.
و به دنبال آن هشدار مىدهد: مراقب باشيد «همه شما سرانجام تنها به سوى او باز مىگرديد» «وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ».
يعنى نه تنها سر و كار شما در زندگى اين جهان با او است كه در جهان ديگر نيز تمام سرنوشت شما در دست قدرت او مىباشد، آرى، به سراغ كسى برويد كه در هر دو جهان سرنوشت شما را به دست گرفته.
*** و در سومين استدلال خود، به وضع بتها پرداخته، و اثبات عبوديت را براى خداوند با نفى عبوديت از بتها تكميل مىكند، مىگويد: «آيا غير از خداوند معبودانى را انتخاب كنم كه اگر خداوند رحمن بخواهد، زيانى به من برساند شفاعت آنها كمترين فايدهاى براى من نخواهد داشت، و مرا از مجازات او هرگز نجات نخواهند داد» «أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لاتُغْنِ عَنِّي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً وَ لايُنْقِذُونِ».
باز در اينجا از خودش سخن مىگويد، تا جنبه تحكم و آمريت نداشته باشد، و ديگران حساب كار خود را برسند.
او در حقيقت، انگشت روى بهانه اصلى بت پرستان، مىگذارد كه مىگفتند: