تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٦٩
آيات مورد بحث، نيز تأكيدى است بر اين حقيقت.
آيا كسانى كه تنها از زندگى به اين قانع شدهاند كه: در عالم بىخبرى و دائماً عيش و نوش بسر برند، نه ناله مظلومى را بشنوند، نه نداى مناديان حق را لبيك گويند، نه از ظلم ظالم ناراحت شوند، و نه از محروميت مظلومان تكانى بخورند، تنها به خويشتن بينديشند، و از غير خود و حتى از خويشتنِ خويش، بيگانه باشند، زندهاند؟!
آيا اين زندگى است، كه محصول آن فقط صرف مقدارى غذا، و پاره كردن تعدادى لباس، و خوابيدنها و بيدار شدنهاى تكرارى باشد؟!
اگر زندگى اين است، چه تفاوتى ميان حيوان و جهان آدميت است؟!
پس، بايد پذيرفت كه: در ماوراى اين ظاهر زندگى، مغز و حقيقتى است كه قرآن روى آن تكيه مىكند، و از آن سخن مىگويد.
جالب اين كه: مردگانى كه مرگشان داراى آثار حيات انسانى است از نظر قرآن زندگانند، اما زندههائى كه هيچ يك از آثار حيات انسانى در آنها ديده نمىشود، در منطق قرآن مردهاند، مرگى جانكاه و رقّتبار!
***