تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٦٦
٢٤- اگر چنين كنم من در گمراهى آشكارى خواهم بود!
٢٥- من به پروردگارتان ايمان آوردم؛ پس به سخنان من گوش فرا دهيد»!
٢٦- (سرانجام او را شهيد كردند و) به او گفته شد: «وارد بهشت شو»! گفت: «اى كاش قوم من مىدانستند.
٢٧- كه پروردگارم مرا آمرزيده و از گرامى داشتگان قرار داده است»!
تفسير:
مجاهدى جان بر كف!
در آيات مورد بحث، بخش ديگرى از مبارزات رسولانى كه در اين داستان به آنها اشاره شده، آمده است، و آن مربوط به حمايت حسابشده و شجاعانه مؤمنان اندك، از آنها است كه در برابر اكثريت كافر و مشرك و لجوج، ايستادند و تا سر حد جان از پيامبران الهى دفاع كردند.
نخست مىفرمايد: «مردى (با ايمان)، از نقطه دور دست شهر، با سرعت و شتاب، به سراغ گروه كافران آمد گفت: اى قوم من! از فرستادگان خدا پيروى كنيد» «وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعى قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ».
اين مرد كه غالب مفسران، نامش را «حبيب نجار» ذكر كردهاند، از كسانى بود كه در برخوردهاى نخستين، با رسولان پروردگار، به حقانيت دعوت آنها و عمق تعليماتشان پى برد، و مؤمنى ثابت قدم و مصمم از كار در آمد، هنگامى كه به او خبر رسيد: در قلب شهر، مردم بر اين پيامبران الهى شوريدهاند، و شايد قصد شهيد كردن آنها را دارند، سكوت را مجاز ندانست، و چنان كه از كلمه «يَسْعى» بر مىآيد، با سرعت و شتاب خود را به مركز شهر رسانيد، و آنچه در توان داشت در دفاع از حق، فروگذار نكرد.