تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٩٦
آن را يكى از اسرار ناشناخته مىدانند، آنها در حقيقت در پيچ و خم لفظ گرفتار شدهاند، و از محتوا و معنى آن بىخبر ماندهاند، و كارهاى الهى را با مقياس وجود خود سنجيدهاند.
چه زيبا مىفرمايد امير مؤمنان على عليه السلام در يكى از خطبههاى «نهج البلاغه»:
يَقُولُ لِمَنْ أَرادَ كَوْنَهُ كُنْ فَيَكُونُ «١» لابِصَوْتٍ يَقْرَعُ وَ لابِنِداءٍ يُسْمَعُ وَ إِنَّما كَلامُهُ سُبْحانَهُ فِعْلٌ مِنْهُ أَنْشَأَهُ وَ مَثَّلَهُ لَمْيَكُنْ مِنْ قَبْلِ ذلِكَ كائِناً وَ لَوْ كانَ قَدِيماً لَكانَ إِلهاً ثانِياً:
«او هر چه را اراده كند به آن مىگويد: باش! آن بلا درنگ موجود مىشود، اما كلام او نه صوتى است كه در گوشها نشيند، نه فريادى است كه شنيده شود، بلكه سخن خدا همان فعل او است كه ايجاد مىكند، و پيش از او چيزى وجود نداشته، و اگر بود خداى دومى محسوب مىشد». «٢»
از اين گذشته، اگر پاى لفظى در ميان آيد، دو اشكال در برابر ما خودنمائى خواهد كرد:
نخست اين كه: اين لفظ خود مخلوقى از مخلوقات است و براى ايجاد آن كلمه «كُنِ» ديگر لازم است، اين سخن درباره «كُن» دوم نيز تكرار مىشود و به صورت تسلسل پيش مىرود.
ديگر اين كه: هر خطابى مخاطبى مىخواهد و هنگامى كه چيزى موجود نشده، چگونه خداوند آن را با جمله «كُن» مخاطب مىسازد، مگر معدوم قابل خطاب است؟