تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٨٤
گفت: نشانه و معجزه شما چيست؟
گفتند: هر چه تو بخواهى!
شاه، دستور داد: غلام نابينائى را آوردند و آنها به فرمان خدا او را شفا دادند، پادشاه، در تعجب فرو رفت، در اينجا «شمعون» به سخن در آمد به شاه گفت: آيا اگر چنين درخواستى از خدايانت مىكردى، آنها نيز قادر بر چنين كارى بودند؟
شاه گفت: از تو چه پنهان: خدايانى كه ما مىپرستيم، نه ضررى دارند، و نه سود و خاصيتى!
سپس، پادشاه به آن دو گفت: اگر خداى شما، بتواند مردهاى را زنده كند ما به او و به شما ايمان مىآوريم.
گفتند: خداى ما قادر بر همه چيز هست!
شاه گفت: در اينجا مردهاى است كه: هفت روز از مرگ او مىگذرد، هنوز او را دفن نكردهايم، و در انتظار اين هستيم كه پدرش از سفر بيايد.
مرده را آوردند، آن دو آشكارا دعا مىكردند، و «شمعون» مخفيانه، ناگهان مرده تكانى خورد و از جا برخاست.
گفت: من هفت روز است مردهام و آتش دوزخ را با چشم خود ديدهام، و من به شما هشدار مىدهم، همگى به خداى يگانه ايمان بياوريد.
پادشاه تعجب كرد، هنگامى كه «شمعون» يقين پيدا كرد، سخنانش در او مؤثر افتاده، او را به خداى يگانه دعوت كرد و او ايمان آورد، اهل كشورش نيز به او پيوستند، هر چند گروهى به كفر خود باقى ماندند.
نظير اين روايت در تفسير «عياشى» از امام باقر و امام صادق عليهما السلام نيز نقل شده است هر چند در ميان آنها تفاوتهائى وجود دارد. «١»