جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٣٩٣ - ١٨ حاضر جوابى
او فرِیاد کشِید. او وحشت کرد. براِی اِین که از مجازات حجاج در امان بماند شروع به چاپلوسِی کرد و گفت: اِی امِیرمؤمنان! من از دوستان علِی علِیه السلام نِیستم. هِیچکس، نه از قرِیش و نه از ثقِیف در فضِیلت به مانند ما نِیست.
حجاج گفت: شما چه فضِیلتِی دارِید؟ او گفت: هِیچگاه شما در مجالس ما به بدِی ِیاد نمِیشوِید. حجاج گفت: دِیگر چه؟ گفت: در مِیان ما کسِی از فرمان امِیر خروج نمِیکند و هِیچکس از قبِیله ما در جنگها در سپاه علِی شرکت نکرده است. از قبِیله ما تنها ِیک نفر شرکت کرده بود که بواسطه آن از چشم همه ما افتاد.
حجاج گفت: دِیگر چه؟ گفت: هِیچ مردِی از ما با دختر ِیا زنِی ازدواج نکرد، مگر اِین که نخست پرسِید که آِیا علِی علِیه السلام را دوست مِیدارد ِیا نه؟ اگر علِی را دوست مِیداشت و او را ستاِیش مِیکرد با او ازدواج نمِیکرد. در مِیان ما اگر پسرِی به دنِیا آِید، نام علِی، حسن ِیا حسِین علِیهما السلام بر او نمِینهند و اگر دخترِی به دنِیا بِیاِید نام فاطمه علِیها السلام را بر او نمِیگذارند.
حجاج گفت: دِیگر چه؟ گفت: زنِی از ما هنگام ورود امام حسِین علِیه السلام به کربلا نذر کرد که اگر امام حسِین کشته شود، ِیک گاو ِیا گوسفند، قربانِی کند. و به نذرش وفا کرد.
حجاج گفت: دِیگر چه؟ گفت: از مِیان ما کسِی هست که وقتِی به او گفته شد از علِی علِیه السلام بِیزارِی بجوِید، جواب مثبت داد و حتِی از حسن و حسِین نِیز بِیزارِی جست. حجاج گفت: دِیگر چه؟ گفت: امِیرمؤمنان، عبدالملک به ما اِین افتخار را داد و گفت: (انتم الشعار دون الدثار انتم الانصار بعد الانصار)، شما به مثل لباس زِیرِین من ِیعنِی از خواص و ِیاران من هستِید. در کوفه هِیچ خاندانِی، خوشروِیِی ما خاندان را ندارد.... [١]
١٨. حاضر جوابى
وقتى مادر هلاكوخان مغول از دنيا رفت، ِیکِی از آخوندهاى دربار به جهت حسادتِی که به خواجه نصيرالدّين طوسى داشت به هلاكوخان گفت: در قبر، نكير و منكر از اعتقادات و اعمال مِیّت سؤال مِیكنند. از طرفِی مادر شما بىسواد است. خوب است كه خواجه نصيرالدّين طوسى را در قبر همراه مادرتان دفن کنِید تا به جاى مادر شما جواب نكير و منكر
[١] هزار و ِیک حکاِیت اخلاقِی، ج ١ ص: ٦٧٠.