جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٢١٦ - ٢٦ تسلیم در مواجهه با پیشامدهای تلخ و شیرین روزگار
چاره خواستند. پِیامبر نزد آن مادر آمد و آثار گريه و غم و بىتابى را در او مشاهده كرد. بعد به اطراف نگريست و لانه كبوترى توجّه او را به خود جلب کرد پِیامبر فرمود: اى مادر آِیا اين لانه كبوتر است؟ گفت: آرى، فرمود: اين كبوتران جوجه مِیگذارند؟ گفت: آرى، فرمود: همه جوجهها به پرواز در مِیآيند؟ گفت: نه، بعضى از جوجههاى آنها را مِیگيريم و از گوشت آنها استفاده مِیكنم. پِیامبر فرمود: با اين حال آِیا اين كبوتران لانه خود را ترك مِیكنند؟ گفت: نه.
پِیامبر فرمود: اى زن بترس از اين كه تو در نزد پروردگارت از اين كبوتران پستتر باشى، زيرا آنها از خانه شما هجرت نمِیكنند با آنكه فرزندان آنها را در پيش روى آنها مِیكشيد و مِیخوريد، تو با از دستدادن يكِی از فرزندانت با خدا قهر كرده و به او پشت نموده و اين همه بىتابى مِیكنى و سخنان ناشايست بر زبان جارى مِیكنى. آن مادر چون اين سخنان را شنيد اشكش جارِی شد و ديگر بىتابى نکرد. [١]
٢٦. تسلِیم در مواجهه با پِیشامدهاِی تلخ و شِیرِین روزگار
پادشاهى براى شكار صيد به بيابان آمده بود که از سپاهش جدا شد و در آن بِیابان گم شد. در بيابان گرسنه و تشنه و خسته ماند و نزديك بود به هلاكت برسد که ناگهان ديد زنِی با پسرش خيمهاِی زدهاند. زن مهمان نوازى كرد و تنها گوسفندى كه داشت ذبح كرد و غذاى لذِیذِی آماده نمود و پادشاه را از هلاكت نجات داد.
پادشاه به شهر آمد، فرداى آن روز، فرستاد تا آن زن و فرزندش را نزد او بياورند. مأموران رفتند و آنان را به دربار آوردند، پادشاه به وزراى خود گفت: اين زن من را در چنان حالى، نجات داد، به نظر شما چه پاداشى به او بدهم؟ يكى گفت: هزار اشرفى، ديگرى گفت:هزار گوسفند و.... پادشاه گفت: همه شما در اشتباه هستِید، اين زن و فرزند، تمام هستى خود را كه يك گوسفند بود براى من ذبح كردند، من اگر خواسته باشم تلافى كنم، بايد تمام هستى خود را به آنها ببخشم.
Q نکته: مناسب است به عنوان بهرهبردارى از داستان فوق اين گفتار را بيفزاِیِیم که امام حسين علِیه السلام از هستى خود در راه خدا گذشت. در واپسِین لحظات عمر شرِیف خود به خدا عرض کرد: (إلهِِی رِضًِی بِقَضائِکَ تَسلِِیمًا لأمْرِکَ...) خداِیا در هر حال راضِی و تسلِیم مقدرات تو هستم. آن حضرت با پذِیرش
[١] پند تارِیخ، خسروِی، ج ٥ ص: ١٨٨.