جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٣٩١ - ١٦ پدرم در گردنه کوهها الاغ میدزدید بعد تو میگویی
١٣. بحر خزر شرف ِیاب شده!!
روزِی ناصرالدِین شاه به مازندران رفت. چون سر از پنجره بِیرون آورد، درِیا را دِید، با تعجب از ِیکِی از همراهانش پرسِید: آن چِیست؟ مردِی با چاپلوسِی تعظِیم کرد و عرض کرد: قربان! بحر خزر، شرفِیاب شده است؟! [١]
١٤. نان به نرخ روز خوردن!
در منزل حاکمِی، مجلس روضه خوانِی برقرار بود. ِیکِی از چاپلوسان وارد مجلس شد و بِیپروا پشت به منبر کرد و در مقابل حاکم زانو زد. حاکم با اشاره به او فهماند که پشتش به منبر است، ولِی او با صداِی بلند گفت: منبر و قبله ما، حضرت حاکم است. در همان حال چون متوجه شد که حاکم از مقامش بر کنار شده، فوراً رو به منبر و پشت به حاکم کرد و گفت: پشتکردن به منبر سِید الشهدا علِیه السلام معصِیت و بِیادبِی است! [٢]
١٥. ساعت به مِیل مبارک
روزِی لوِیِی چهاردهم از ِیکِی از دربارِیان پرسِید: ساعت چند است؟ او تعظِیم کرد و جواب داد: هر ساعتِی که مِیل مبارکتان باشد! [٣]
١٦. پدرم در گردنه کوهها الاغ مِیدزدِید بعد تو مِیگوِیِی...
مردِی در حضور كريمخان پِیوسته اشك مِیريخت. هر چه مِیخواست حرف بزند گريه امانش نمِیداد، كريم خان از باب دلسوزِی به او گفت: او را به گوشهاِی ببريد تا كمِی آرام گيرد، پس از آرامش به حضور كريمخان آمد و گفت:
من روزگار بسيار تلخِی داشتم، كور مادرزاد بودم و راه به جايِی نمِیبردم تا آنكه روزِی خود را به كنار قبر پدرت رساندم و از روح مقدّسش خواستم كه به منِ نابينا كرامتِی نماِید، آنقدر گريه
[١] هزار و ِیک حکاِیت اخلاقِی، ج ١ ص: ٤٦٥.
[٢] هزار و ِیک حکاِیت اخلاقِی، ج ١ ص: ٣٦٨.
[٣] هزار و ِیک حکاِیت اخلاقِی، ج ١ ص: ٣٤٩.