جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ١٧٨ - ٧ ترس از عاقبتبخیری، مانع از غرور و اتّکاء بر اعمال
٧. ترس از عاقبتبخِیرِی، مانع از غرور و اتّکاء بر اعمال
رسولخدا صلِّی الله علِیه و آله نِیمه شبِی از خواب برخاست و در گوشه تارِیکِی مشغول دعا و مناجات و گرِیه شد، امّسلمه متوجه شد که پيامبر دست به آسمان بلند کرده و در حال گرِیه به خدا عرض مِیکند: خداِیا! نعمتهاِیِی که به من مرحمت نمودهاِی از من نگِیر! من را مورد شماتت دشمنان قرار نده، حسودان را بر من مسلط نگردان! خداِیا! من را به بدِیهاِیِی که از آنها نجاتم دادهاِی برنگردان! و در نهاِیت اِین دعا را نمود: خداِیا! من را لحظهاِی به خود وانگذار!
در اِین هنگام، امّسلمه در حالِی که به شدت مِیگرِیست به جاِی خود برگشت. پِیامبر که صداِی گرِیه او را شنِید به طرف او رفت و علّت گرِیه او را جوِیا شد. امّسلمه گفت: ِیا رسولالله! گرِیه شما من را گرِیان کرده است، حضرت فرمود: چرا؟ عرض کرد: وقتِی شما با آن مقام و منزلت که نزد خدا دارِید، اِینگونه از خدا مِیترسِید و از خدا مِیخواهِید که حتِّی لحظهاِی شما را به خود وانگذارد، پس واِی بر حال ما!
رسولخدا صلِّی الله علِیه و آله فرمود: چگونه نترسم و گرِیه نکنم و از عاقبت خود هراسان نباشم و به مقام و منزلت خود ببالم و خاطر جمع باشم، در حالِی که برادرم ِیونس نبِی علِیه السلام لحظهاِی به حال خود واگذار شد و بر سرش آمد آنچه آمد.
در تفاسِیر آمده که حضرت ِیونس به رسالت مبعوث شد و در شهر نِینوا به تبلِیغ قوم خوِیش پرداخت. مردم حقِیقت را از او نپذِیرفتند. ِیونس گمان کرد وظِیفهاش به پاِیان رسِیده، پِیش از آنکه فرمان الهِی برسد، خشمگِین شهرش را ترک نمود و از مِیان قومش بِیرون رفت. همچنان راه مِیپِیمود تا به کنار درِیا رسِید و سوار کشتِی شد و عاقبت در درِیا گرفتار شکم ماهِی شد.
ِیکدفعه به خود آمد که باِید صبر مِیکرد و بدون فرمان الهِی از مِیان قوم خود بِیرون نمِیرفت. شاِید گوش شنوا و دل حقِیقتپذِیرِی در مِیان اِیشان پِیدا مِیشد از اِین جهت در مِیان ظلمتها به مناجات با خدا پرداخت و نجاتش را از خداوند منّان خواست، خداوند نِیز دعاِی ِیونس را پذِیرفت و او را نجات داد. [١]
[١] بحار الأنوار، مجلسِی، محمد باقر، ط دار الاحِیاء التراث، ج ١٦، ص: ٢١٧.