جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٢٣٠ - ١٦ نتیجه همراهی و مساوات با فقراء
سالها بعد دختر جوان به شدت بِیمار شد. پزشکان آن محل از درمان بِیمارِی او عاجز مانده و او را براِی ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بِیمارستانهاِی مجهّز، اقدام به درمان او شود.
دکتر هوارد کلِی، مِیگوِید: من به جهت بررسِی وضعِیت بِیمار و ارائه مشاوره خوانده شدم. هنگامِی که متوجه شدم بِیمار از چه شهرِی آمده، برق عجِیبِی در چشمانم درخشِید، بلافاصله بلند شدم و به سرعت به طرف اتاق بِیمار حرکت کردم. در اوّلِین نگاه او را شناختم سپس به اتاق مشاوره بازگشتم تا هر چه زودتر براِی نجات جان بِیمار اقدام کنم. از آن روز به بعد آن دختر را مورد توجّهات خاص خود قرار دادم. سر انجام پس از ِیک تلاش طولانِی آن دختر بهبود کامل پِیدا کرد.
آخرِین روز بسترِیشدن دختر در بِیمارستان بود. به درخواست بِیمارستان هزِینه درمان دختر را جهت تاِیِید نزد من آوردند. من گوشه صورتحساب چِیزِی نوشتم و آن را درون پاکتِی گذاشتم و براِی او فرستادم.
دختر از بازکردن پاکت و دِیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باِید تمام عمر را بدهکار باشد لکن چون پاکت را باز کرد. چِیزِی توجّهاش را جلب کرد. چند کلمه روِی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند: «بهاِی صورت حساب قبلاً با ِیک لِیوان شِیر پرداخت شده است.»
١٦. نتِیجه همراهِی و مساوات با فقراء
ذوالقرنِین، در مسافرتهاِی طولانِی خود، با ِیک جمعِیت فهمِیده برخورد کرد که از پِیروان حضرت موسِی علِیه السلام بودند، زندگِی آنان در آساِیش توأم با عدالت و درستکارِی بود. ذوالقرنِین با تعجب از آنان پرسِید: اِی مردم! من را از جرِیان زندگِی خود آگاه سازِید.
من سراسر زمِین را گشتم، شرق و غربش را، صحرا و درِیاِیش را، جلگه و کوهش را، محِیط نور و ظلمتش را، ولِی همانند شما را ندِیدهام به من بگوِیِید! چرا قبرهاِی مردگان شما در حِیاط خانههاِی شماست؟! آنان گفتند: براِی آنکه مرگ را فراموش نکنِیم و پِیوسته به ِیاد مرگ باشِیم.