جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٣٥٦ - ١٢ اگر گفته شاعر نبود!!!
١١. توجّه به خلقت انسان مانع غرور و بزرگ بِینِی
مهلببنابىصفره والى خراسان بود. روزى لباس فاخر و زِیباِیِی پوشِید و در نهاِیت تكبر و خودبِینِی به راه افتاد. در بِین راه مردى به او گفت: اى بنده خدا راه رفتن متكبرانه ناپسند است. والى گفت: مگر من را نمِیشناسى؟ آن مرد فوراً در جواب گفت: آرى مِیشناسم. آغاز وجود تو نطفه نجس و ناچِیز بود و عاقبت هم مردارى خواهِی شد و بين اين دو زمان هم حامل مقدارى كثافات هستى؟ (بلى أعرفك، اوّلك نطفه قذره و آخرك جيفه و انت بين ذلك تحمل عذره مفضى المهلب و ترك مشيته تلك) اين گفتارِ صريح، مهلب را از رفتار متكبرانهاش بازداشت. [١]
١٢. اگر گفته شاعر نبود!!!
سليمانبنعبدالملك از خلفاء بنىمروان يك روز جمعه لباسى فاخرِی پوشيد و خود را معطر كرد. دستور داد صندوق عمامه سلطنتى او را بياورند. آينهاى به دست گرفت، بارها عمامهاش را برداشت و آن را پيچيد ولِی نپسنديد و عمامه ديگرِی برداشت تا اينكه به يكى از آنها راضى شد. بسِیار خود را زِینت کرد و با حالت تکبّر به مسجد رفت، بر روى منبر نشست. از شكل ظاهرِی خود بسيار خوشش آمد. پيوسته خود را مرتب مِیكرد. خطبهاى خواند، از خواندنش خرسند شد. چند مرتبه در خطبه تكبر او را گرفت و گفت:
من شهريارى جوان، بزرگى ترسآور و سخاوتمندى بسيار بخشندهام. سپس از منبر پاِیِین آمد و داخل قصر شد. در قصر يكى از كنيزان را مشاهده كرد، پيش او رفت و پرسيد: من را چگونه مِیبينى؟ كنيز گفت: با شرافت و شادمان مِیبينم، البته اگر گفته شاعر نبود. سؤال کرد: گفته شاعر چِیست؟ كنيز گفت: تو خوب جنس و سرمايهاى هستى، اگر همِیشه بمانى، اما افسوس كه انسان را بقائى نيست. سليمان از شنيدن اين شعر تمام آن روز را گريه کرد.
[١] المحجة البيضاء المؤلف: الفيض الكاشاني الجزء ٦ ص: ٢١٩.