جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٣٧٩ - ٣٣ استادی در نهایت تواضع
٣٣. استادِی در نهاِیت تواضع
اوّلين بار در دانشكده فنى تهران بود كه از نزديك او را دِیدم. آگهى زده بودند سلسله مباحث انسانشناسى استاد...من هم سر ساعت در تالار شهيد چمران حاضر شدم. چقدر قشنگ حرف مِیزد، ساده و بىتكلف. بعد از جلسه رفتم جلو براى عرض ارادت. اِیشان در حال جوابدادن و صحبت با دِیگران بود، صبر كردم، حرفش كه تمام شد رو به من كرد و گفت: بله بفرماييد.
سلام کردم و دستش را بوسيدم. گفت: چرا اين كار را كردى؟ بايد دست اينها را بوسيد، اشاره كرد به جوان ويلچر نشينى. گفتم: آقا به ما دستور رسيده كه علما را احترام كنيد. اِیشان بلافاصله خم شد و دست من را بوسِید و با خنده گفت: به ما هم دستور رسيده که متواضع باشِیم. نمِیدانستم از خجالت چه كنم. پرسيد از اولاد على هستى؟ جواب دادم: از محبتان على هستم. دوباره خم شد و گفت: دست محب على را بايد دوبار بوسيد، اين را گفت و رفت. كاش زمِین دهن باز مِیکرد و به زمِین مِیرفتم. خودم را مقيد كرده بودم به شركت در جلسات استاد، اما شرمندگى آن روز ديگر اجازه نداد كه نزديكش بروم.
عاشوراى سال پيش بود كه علامه خودش روضه حضرت عباس علِیه السلام را مِیخواند و از شدت گريه شانههايش تكان مِیخورد. پارسال برايش كنگره نكوداشت گرفته بودند. كيف كردم. يكى يكى مِیآمدند پشتتريبون از علامه تعرِیف مِیکردند. او تمام مدت سرش پايين بود و بعد خودش صحبت كرد و گفت: امروز در خود هيچ چيزِی نمِیبينم بيشتر از روزى كه ياد گرفتم که «ضرب» فعل ماضى است...
همه لذت بردند از تواضع علامه! آخر برنامه كه مِیگشتم، ديدم استاد و همراهانش هم از پشت سر من مِیآيند. ايستادم اطراف علامه حسابى شلوغ بود اما او در همان شلوغى چون من را از دور ديد و شناخت، صدا زد: چطورى محب على؟ رفتم جلو سلام و عرض ادب كردم. اِیشان گفت: مِیبينى آخرالزمان شده براى ما بزرگ داشت گرفتهاند. بعد هم خنديد دستش را دراز كرد براى خداحافظى دستم را جلو بردم كه يك دفعه دوباره دستم را بوسِید. باز هم در مقابل عمل انجام شده قرار گرفم. داشت گريهام مِیگرفت.