جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٣٥٠ - ٤ تکبّر در پذیرش حق
عبداللهبنمسعود در مِیان كشتگان گشت و به ابوجهل دشمن سرسخت پيامبر رسيد كه هنوز رمقى داشت. روى سينهاش نشست و گفت: خدا را سپاسگزارم كه تو را خوار ساخت. ابوجهل چشم گشود و گفت: واى بر تو پيروزى با كيست؟ گفتم: با خدا و پيامبرش، به همِین دليل تو را مِیكشم.
ابوجهل با حال تکبّر گفت: اى چوپان كوچولو، قدم در جاى بلندى نهادهاى، قسم به لات و عزى كه هيچ دردى بر من سختتر از اين نيست كه توِی قد كوتاه من را بكشى! عبدالله بالاخره او را کشت و خدمت پيامبر آمد و گفت: يا رسولالله مژده باد که ابوجهل را کشتم. پيامبر صلِّی الله علِیه و آله فرمود: ابوجهل از فرعون زمان موسى علِیه السلام هم متکبّرتر بود زِیرا فرعون وقتى يقين به هلاكت خود پِیداكرد در حالت دِیدن عذاب، لااقل اِیمان آورد، ولى ابوجهل وقتى يقين به مرگ پِیدا كرد باز هم تکبّر ورزِید و به بتهاِی لات و عزى قسم ياد كرد و حق را نپذِیرفت و حاضر نشد از خداوند کمک بخواهد. [١]
٤. تکبّر در پذِیرش حق
رسولالله صلِّی الله علِیه و آله در سال ششم هجرِی به وسِیله نامهاِی خسرو پرويز را به دين مقّدس اسلام دعوت كرد. اِین فرد متکبّر بدون اِین که از حقانِیت آن حضرت تحقِیق و بررسِی کند به شدت ناراحت شد و نامه را پاره پاره کرد و براِی باذان، عامل خود در يمن نوشت كه نويسنده اين نامه را نزد او اعزام كند. باذان دو نفر ايرانِی را به نام بابويه و خسرو به مدينه فرستاد تا پِیامبر را بِیاورند. وقتى خبر رفتار متکبّرانه خسرو پروِیز به پيامبر رسيد حضرت در دعا به خدا عرض کرد: خدايا پادشاهى او را قطع فرما.
نمايندگان باذان در مدينه حضور پِیامبر رسيده و خواسته خود را مطرح کردند. حضرت فرمود: فردا بياييد و جواب خود را دريافت كنيد. روز بعد كه خدمت آن جناب آمدند حضرت از رفتن به همراه آنان امتناع ورزِید و فرمود: شيرويه، فرزند خسرو پرويز ديشب شكم پدرش خسرو پرويز را پاره کرد و او را به قتل رسانِید. خداوند به من اطلاع داد كه شاه شما كشته شده و مملكت شما بزودِی به تصرف مسلمانان درخواهد آمد. باذان به مجرد اطلاع
[١] منتهِی الامال، ج ١ ص: ٣٦.