جلوههای دلنواز ماه - ابن حسینی، سعید - الصفحة ٢٩٢ - ٣٨ امتحان میزان عقل مردم
٣٥. داناِیِی که مانع هلاکت قوم خود شد
وقتِی مغولها به ايران حمله وحشيانه كردند در هر کجا که وارد مِیشدند حمام خون به راه انداختند، چنگيز وارد هر شهرِی مِیشد از مردم مِیپرسيد: من شما را مِیكشم يا خدا، اگر مِیگفتند: تو مِیكشِی، همه را مِیكشت، اگر مِیگفتند: خدا مِیكشد باز هم همه را مِیكشت تا رسيد به شهر همدان، قبلاً افرادِی را نزد بزرگان همدان فرستاد تا کسانِی را نزد او بفرستند. در همدان همه حيران بودند كه چه كنند، جوان شجاع و هشيارِی گفت: من به همراه آنها مِیروم.
گفتند: مِیترسيم كشته شوِی؟ گفت: من هم مثل ديگران، آن جوان آماده شد و گفت: يك شتر و يك خروس و يك بز به من بدهيد، بر شتر سوار شد و بز و خروس را جلوِی خود گذارد و آمد نزديك اردوگاه چنگيز و گفت: سلطان اگر بزرگ مِیخواهِی اين شتر و اگر ريش بلند مِیخواهِی اين بز و اگر پرحرف مِیخواهِی اين خروس و اگر حرف حساب دارِی من آمدهام.
چنگيز گفت: بگو بدانم من اين مردم را مِیكشم يا خدا؟ جوان چون مِیدانست اگر بگوِید: خدا مِیکشد جواب مِیشنود که در کار خدا نباِید اعتراض کرد و اگر بگوِید تو مِیکشِی طور دِیگرِی جواب مِیدهد، لذا گفت: نه تو مِیكشِی و نه خدا، پرسيد پس چه كسِی مِیكشد؟ گفت: جزاِی اعمال ما است.چنگيز چون جواب هوشمندانه او را شنِید از تعرض به همدان منصرف شد از اِین جهت نام شهر را همدان گذاشتند ِیعنِی همه مردم آن دانا هستند. [١]
٣٦. مخالفت پيامبر صلِّی الله علِیه و آله با كارهاى بىمنطق و خرافِی، رجوع شود به جلد سوم، شماره ٢٩، بخش آداب تبلِیغ، داستان ٢٠ با عنوان: مبارزه با خرافات، ص: ١٤٣.
٣٧. تفکّر در آثار و پِیامدهاِی گناه، موثّر در بازداشتن از گناه، رجوع شود به شماره٤٦، داستان ٥ با عنوان: توجّهدادن فرزند به آثار اعمال، ص: ١٣١.
٣٨. امتحان مِیزان عقل مردم، رجوع شود به جلد سوم، شماره ٣٦، داستان شماره ۱١ با عنوان: بدعتِی عجِیب، ص: ٣٢٥.
[١] كتاب العشره، چهار سوقى ص: ٢٠٩.